|
اعتراض
تیتر اول سوم ِ/ 13 خداحافظ خجالت تمام کج و ماوج کویر هیزم شكن مسافرت ..... ! صد دلاری .......... ! خدا ....... ؟ دوچرخه ..... نامه خیانت روز اول عكس همین امروز گذشته چاه مكن بهر كسی اول خودت بازم خودت تابوت آجرها پیانو بینوایان توسعه سیاسی اینجا ایران است ..... . حریف صفحه ی اخر پینو كیو 1 2 3 4 5 6 7 ... ... بزرگترین وبلاگ عکس عشق كاغذی دلدادگان عشق سیب .... داستان و داستانک جالبترینها عشق(الناز) آهای ستاره بزرگترین وبلاگ دانلود موزیک هرچی دلت بخواد اینجا پیدا میشه تفریح گاه آذربایجان @طراحی حرفه ای بنر های تبلیغاتی رایگان@ *** همه چیز *** دوستاره شگاه فرهنگی ورزشی مرصاد کلاغ سیاهه ۩ ۞**امپراطوری كل## ۩ ۞ پسر عاشق ریشا ما هستیم ولی تو قفسیم دختر پسرااا دور زدن ممنوع!! به تو که بهترینی ازاد مرد عاشق ترسناك ترین وبلاگ دنیا عاشق انریكه بانک مقالات نجوم ایران قاب مجازی اطلاعات علمی biaaa2 هشتمین ستاره جدیدترین اس ام اس،جوک،جملات عاشقانه سایت اختصاصی شجاعی و نکونام جدیدترین اس ام اس های روز.وبلاگ قشنگیه ترنم استقلال جلو چشاته افراد بی ظرفیت ورود ممنوع "بیداری از خواب دوگماتیسم زیباترین مدلهای لباس-آرایش زیبایی به روز ترین مرجع دانلود فارسی زبانان عكسهای باحاااااااااااااااااااال و دیدنی ![]() بازدیدهای دیروز: كل بازدیدها: تعداد نظرات: تعداد مطالب : افراد آنلاین : ....
|
سلام به همه ی داستانی های عزیز . من محمد بیگلرتبار هستم که از امروز به پشنهاد دوست خوبم اقا علی براتون داستان پست می کنم . امیدوارم که از خوندن داستانهای من خسته نشید . راستی نظر(نقد علمی) یادتون نره .
به نام خدا سوم ِ13 حس خوبی نداشت آسمون مثل سالهای قبل ابری بود و اون مثل سالهای قبل بی خوابی کشیده بود. مثل تمام سالها تنها روزی بود که صبحانه خورده و همراه با پدرش راهی می شد ولی امسال خیلی چیزها فرق کرده بود، از قولی که به پدر و مادر داده بود تا طرز فکرش، امسال خیلی بزرگ شده بود. بزرگتر از سالهای قبل امسال، همه چیز مشخص می شد یک ماهی بود که به خودش می گفت باید با پای راست برم تو مدرسه دو ماهی بود که با پدرش درمورد اهمیت سال سوم راهنمایی بحث می کرد و سه ماهی بود که به خانواده قول مردونه داده بود که امسال دیگر خوب درس بخواند و مثل پارسال نشود. با این که مغزش پر از فکرهای جورواجور بود اما استرس نداشت و به خودش اطمینان داشت که موفق میشود. آنروز فقط به دبیرستان بغلی که ساختمان بزرگی داشت نگاه می کرد و با دستای مشت کرده زیر لب تکرار می کرد" امسال مهمترین سال زندگی منه" و با غرور به مدرسه نگاه تمسخر آمیزی کرد اما خیلی زود بادکنک وار خالی شد و یادش امد بعد از یک ماه با پای راست می رم تا موفق بشم، یادش رفت موقع ورود، پاهایش را چک کند اول خواست بگوید" سالی که نکوست بعد گفت نه الان مهرِ، ماهِ مدرسه،پس پاییزو جوجه هاشو عشقه" روز خوبی بود مثل همیشه روز اول خیلی خیلی زود گذشت هفته های اول گذشت ، از معلمهایش راضی نبود ولی سر ماه نشده بود که برای اولین بار آهش گرفت و خوش تیپ ترین معلمی که خیلی هم لهجه داشت پایش شکست چقدر خوشحال شده بود که حداقل یک جلسه ریاضی ، پَر. اما انگار باید تجربیات گذشته هارا طلا می گرفت تا دیوار رنگ و لعابی به خود بگیرد. از سومیها شنیده بود که سال سوم معلما خیلی باحال هستند اما ندیده بود پای معلم بشکند و سه هفته نه خودش بیاید سر کلاس و نه جانشینش، احساس می کرد ت در این سه هفته هیکلش ورزشکاری تر شده تازه دیگر زود نفسش نمی گرفت و تا آخر زنگ دنبال توپ می دوید تقریبا دو ماهی بود که خودش و بچه ها از خدا یک نرده بان شکسته ی دیگر می خواستند تا دو هفته هم معلم علوم را نبینند کسی که خیلی خشک و شاید بداخلاق بود همیشه نصف پیراهنش داخل شلوار بود و نصف دیگرش از بس بلند بود موقع چرخیدن مانند باله ی ماهی موج برمی داشت. از اول سال تا حالا هم یک بار پیرهن سفید و گچیش را عوض نکرده بود اگه آن سیبیلهای از بنا گوش در رفته اش را اصلاح می کرد می شد با آن قد بلندش انتظار داشت که بجای جا لباسی ازاو استفاده کرد ولی کسی جرات نمی کرد سر کلاسش جیک بزند بیشتر از اینکه شبیه معلمها باشد شبیه یک سرو دوگوشی بود که مشخصاتش را در بچگی به او می دادند تا بخوابد جلسه ی دومی بود که سر کلاس نیامده بود ولی هیچکدام از بچه ها جرات نمی کردند حتی پیش آقای پرورشی بروند تا بپرسند لولوی سرخرمن کجاست؟ بالاخره در آخرهای ساعت ، اقای پرورشی کوتاه قد و ریشو که سرش درست شبیه گردو بود در را باز کرد و ان شکم خربزه ایش را اول داخل کلاس انداخت و بعد ان دو پای میرزا باقریش را حرکت داد تا به وسط کلاس برسد بچه ها از خوشحالی می خواستند منفجر شوند چون دیگر مطمئن بودند امروز هاپوکومار مدرسه نمی آید اما آقای پرورشی یک خبر ناراحت کننده را به اطلاع بچه ها رساند که بعد از رفتنش ارکست کلاس بیشترین شاباش سال را گرفت بعضی ها گفتند "بیچاره هر چی باشه مامانش بود ولی به درک حقش بود این همه آدمو گریه انداخت آخر خدا حالشو گرفت". معلم ریاضی 2 هفته در میان یک جلسه با پای گچ گرفته سر کلاس میاند. معلم علوم بچه ها دیگر در ساعت آخر پنجشنبه ها رویت نشد ماه سوم پَر. " دیشب اخبار یه چیزایی می گفت: کلمش یادم نیست ولی بابام گفت: یعنی تا حقوقشونو زیاد نکن نمیان سر کلاس " بلندترین هواراهای زندگیشان را ان لحظه کشیدند و تا وقتی که در باز نشده بود و ان یل دستان پیدا نشده بود ادامه داشت "چه خبره؟ سرآوردین پدر سگها؟ باز ده دقیقه تنها موندین مدرسه رو گذاشتین روی سرتون! می خواین به آقای کاوه بگم بیاد؟" بعد با همون اخمهای درهم در را محکم به هم زد و بست ، اما در بیچاره از ترس فسقلی مدرسه نفسش در نیامد. بچه ها هم همرنگ سیب زمینی پوس کنده شده بودند همه منتظر بودند در محکم به دیوار بخورد و یک مرد با اوبهت با کت و شلوار آبی روشن وارد کلاس بشود و با سیمی که چندین لا خورده و دور هم پیچیده شده بود به بچه ها خیره شود سیمی که نصف صاحبش طول داشت و به زور طولش به 50 سانت می رسید. ماه چهارم پَر. "بچه ها ترم اول ریاضی تا صفحه 40 ایشالله تو ترم بعد اون 110 صفحه رو درس می دیم." "خفه شید و خوب گوش کنید یه بار بیشتر نمیگم، علوم تا آخر فصل 2 آخه نداره، دندتون نرم چشمتون کور می خونین می یاین امتحان می دین، در ضمن فصل 7 حذف میشه نمی رسیم درس بدیم ." "ببینید بچه ها به خاطر اعتصاب معلمای محرتمتون که فقط حق واقعیشونو می خواستن تو شهرای بزرگی مثل اینجا تا 20 روزی از درسها عقب موندین که معلماتون قول دادن جبران کنند." اسمان دل انگیز ترین لباس ابیش را تن کرد تا گنجکها به آسمان صبح بخیر بگویند چشمانش بسته بود اما همه جه را میدید صبح غریبی بود هرچند از این به بعد میتوانست کوههای بلند کنار این شهر جدید را ببیند اما دلش برای چراغ ابی بالکن ساختمان روبرویی تنگ شده بود. یک صدای اشنا و دوست داشتنی اورا به خودش اورد، "عزیزم بابا با آقای مدیر جدیدت صحبت کرده اونم گفت امروز بخوابه چون خسته است از فردا بیاد مدرسه ". چشمانش را باز کرد چقدر زود فردا رسیده بود خیلی خسته بود اصلا حال از جا بلند شدن را نداشت تا اینکه مادرش خیلی آرام صدایش کرد. اولین باری بود که در مدرسه غیردولتی قدم می گذاشت به نظرش خیلی بزرگ بود ارام از پدرش پرسید" تو این شهر به این کوچیکی چرا این مدرسه اینقدر بزرگ و مرفه است؟ "پدرش همینطور که در حال صحبت کردن با اقای ناظم بود با بی تفاوتی گفت:" شاید به خاطر اینکه اینجا شهید زیاد داره و همه میرن مدرسه شاهد." بعد از تمام شدن صحبتهای ناظم ، پدرش او را کنار کشید و گفت:" اینجا دیگه ابرومو نبر اقای ناظم گفت بچه های اینجا خیلی درس خونن و از همه مهمتر اینکه تو درساشون خیلی از تو جلو ترن." هنوز با بچه ها اخت نشده بود و در کلاسها جا نیفتاده بود که فهمید غیر از درسهایی که درشهرشان عقب افتاده بچه های اینجا از انی که باید میخواندن هم جلوتر هستند یک هفته نگذشته بود که اولین نمره ی درخشانش را گرفت. معلمها خیلی سخت گیر بودند و انگار دانش اموزهای اینجا نمره ی زیر 18 را نمیشناختند . پدر علی با چند تا از معلم ها صحبت کرد تا با کلاسهای اضافی در خانه بخشی از عقب ماندگی علی جبران شود حالا دیگر در زمان فوتبال در کوچه مجبور بود قیافه ی معلمها را در خانه تحمل کند روزهای سخت مدرسه از پی هم گذشتند تا علی عمیق ترین نفس عمرش را کشید و خدارو شکر کرد وقتی خواست از در مدرسه بیرون بیاید یک دست معنی دار به بدنه در کشید و زیرلب چیزی گفت. با اینکه می دید پدرش خیلی عصبانی است اما خوشحال بود که زیر کارنامه اش نوشته شده بود قبول هر چند یک شهریور هم در ادامه اش داشت که زیاد مهم نبود.
نام بخشنده ی مهربان داوری بر حق به نام خداوند ایثار وانصاف سلام به همه ی داستانی های گلم . امیدوارم خوب و سلامت باشید . اول از همه می خوام از اون دوستانی که به من لطف می کنن و من و نقد می کنن تشکر کنم . واقعا نمی دونم لطفتون رو چه جوری جبران کنم ، تنها کاری که از دستم بر میاد اینکه سعی کنم بهترین داستان ها رو بنویسم و تو وبلاگ قرار بدم . اما تو پست قبلی من داستانی رو تو وبلاگ قرار دادم به اسم ( خجالت ) که نظرات و واکنش های جالبی رو از طرف شما به همراه داشت . یه تعداد از دوستان منطقی به نقد کار پرداختند و چند نفری انگ کپی رو به داستان چسبوندن ، به اون دسته از دوستان که گفتند این کار کپیه عرض کنم من تو مقدمه ی کار هم گفتم طرح این کار رواز جایی شنیدم و برای خودم نیست اما از اونجایی که طرح کار روی من تاثیر گذاشت تصمیم گرفتم با قلم خودم این کار رو از ( قصه ) به داستان برگردونم ، بازم تاکید می کنم اون چیزی که شما خوندید قصه بود نه داستان . حالا هم از اون دوستانی که گفتن من فقط با جا به جایی اسم خارجی به اسم ایرانی این داستان رو کپی کردم می خوام که اصل داستان رو دوباره بخونن و ببینن که اون کار فقط و فقط قصه هستش و با کار من خیلی فرق داره . و اگر امکان داره اون رو برای من بفرستن تا توی وبلاگ قرار بدم تا بقیه دوستان هم در مورد داستان من و اون قصه قضاوت کنن . ( باید بگم متاسفانه من اون داستان رو ندارم تا توی وبلاگ قرار بدم . ) اما در مورد داستان امروز ( خداحافظی ) . باید بگم این داستان به نوعی اصلاح شده ی همون داستان خجالت هستش که من با پیشنهاد چند نفر از دوستان طور دیگه تمومش کردم امیدوارم بخونید و لذت ببرید . قابل توجه بعضی از دوستان امیدوارم این دیگه کپی نباشه ............... . خداحافظ ای کاش اون روز خجالت نمی کشید و حرف دلش رو می زد . همون روز اول و تو همون بر خورد اول وقتی جلوی در کلاس دیدتش عاشقش شد . به خودش می گفت : اگه الان مجنون اینجا بود و عشق اون رو میدید حتما بهش حسودی می کرد . می خواست موقع خارج شدن از کلاس بره و بهش بگه که عاشقش شده اما خجالت کشید یا شاید هم ترسید مسخرش کنه . توی کلاس پشت اون می شست تا بتونه حد اقل از پشت ببینتش . جزوه ، کتاب ، سی دی اینا بهانه هایی بودن که بره و باهاش حرف بزنه اما هیچ وقت نتونست اون حرفی رو که باید بزنه رو بزنه . اخه خیلی خجالتی بود . انقدر به هم نزدیک شده بودن که اون شده بود داداش سیاوش و مینا هم شده بود ابجی مینا . اما سیاوش دوست نداشت که داداش سیاوش باشه بلکه می خواست فقط و فقط سیاوش مینا باشه . هر وقت که می خواست این و بهش بگه خجالت می کشید و حرفش و قطع می کرد . جشن پایان دانشگاه بود و اون مراسم مخصوص احدا مدارک . شب قبل مینا زنگ زد و از سیاوش خواست صبح بیاد دنباش تا با هم برن دانشگاه ، سیاوش هم قبول کرد . وقتی مینا سوار ماشین شد تصمیم داشت حرف دلش رو بزنه اما بازم خجالت کشید و حرفی نزد . مینا که متوجه شد سیاوش می خواست حرفی بزنه گفت : داداشی چرا اون چیزی رو که می خواستی بگی و نمی گی ، نکنه خجالت می کشی . سیاوش که واقعا خجالت می کشید برای اینکه حرف و عوض کنه گفت : خواستم بگم امورز خیلی ماه شدی ، شاید اگه الان ماه اینجا بود و تو رو میدی بهت حسادت می کرد . مراسم تموم شد همه بیرون سالن وایساده بودن و از هم دیگه خداحافظی می کردن . وقتی سیاوش و مینا با هم روبه رو شدن اشک گوشه چشم جفتشون حلقه زد و نتونستن چیزی بگن ، آخه این آخرین باری بود که همدیگه رو میدیدن . بعد از چند لحظه مینا گفت : چته داداشی چرا ناراحتی ، خوب تقدیر ما هم این بود. اما قبل از خداحافظی میخواستم بگم که ...... می خواستم بگم که تو بهترین داداشی دنیایی . ساعت دو بعد از نیمه شب بود که موبایلش زنگ خورد . هم دانشگاهیش علیرضا پشت خط بود ، با بغض سلام کرد و بعد گفت : امروز مینا تصادف کرده و فوت شده . فردا هم مراسم تشییع هستش اگه خواستی بیا و بعد گوشی رو قطع کرد . با این حال که داشتن جلوی چشماش مینا رو دفن می کردن اما بازم باورش نمی شد که مینا مرده . به خودش می گفت اینا دروغه اخه من خودم دیروز با ابجی مینا حرف زدم و بهم گفت تو بهترین داداشی دنیایی . در حالی که تو همین حال و هوا بود سمیرا خواهر مینا اومد جلوش و گفت : ببخشید شما اقا سیاوش هستید . سیاوش هم با بغض توی گلوش و اشکی که گوشه ی چشماش جمع شده بود گفت بله . بعد سمیرا ادامه داد : بفرمایید اقا سیاوش فکر کنم این پاکت برای شماست . راستش دیشب وقتی موقع فوت مینا بالای سرش بودم متوجه شدم این پاکت توی دستش ، وقتی خواستم از دستش در بیارم چشماش و باز کرد و گفت : این و به دست شما برسونم ، وقتی هم که پاکت رو ازش گرفتم انگار خیالش راحت شد چون خیلی راحت چشماش و بست و دیگه باز نکرد . در حالی که قطره های اشک از کوشه ی چشم سیاوش روی زمین می ریخت پاکت رو از سمیرا گرفت و نامه ای که توی پاکت بود رو در اورد و شروع کرد به خوندن : سلام داداش سیاوش راستش می خواستم مطلبی رو بهت بگم اما خجالت می کشیدم که رو در رو بهت بگم ،تصمیم گرفتم از طریق نامه بهت بگم . می خواستم بگم : همون روز اول و تو همون برخورد اول که دیدمت عاشقت شدم ، همیشه به خودم می گفتم اگه الان لیلی اینجا بود و عشق من به تو رو میدید حتما بهم حسودی می کرد . می خواستم موقع خارج شدن از کلاس بیام و بهت بگم که عاشقت شدم اما خجالت کشیدم یا شاید هم ترسیدم مسخرم کنی . ............. . اما در اخر چند بیت از شعر ( گل و تگرگ ) کاری از ایرج جنتی عطایی با اجرای سیاوش قمیشی رو انتخاب کردم که با حال و هوای سیاوش داستان ما خیلی جوره . کاش میشد اما نمیشه نمیشه بیای دوباره نمیشه دستات تو گلدون گلای مریم بذاره کاش میشد اما نمیشه این مرام روزگاره رفتنت همیشگی بود دیگه برگشتن نداره با ارزوی اینکه به عشقتون برسید از همگی خداحافظی می کنم ............. .
|
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |