|
اعتراض
تیتر اول سوم ِ/ 13 خداحافظ خجالت تمام کج و ماوج کویر هیزم شكن مسافرت ..... ! صد دلاری .......... ! خدا ....... ؟ دوچرخه ..... نامه خیانت روز اول عكس همین امروز گذشته چاه مكن بهر كسی اول خودت بازم خودت تابوت آجرها پیانو بینوایان توسعه سیاسی اینجا ایران است ..... . حریف صفحه ی اخر پینو كیو 1 2 3 4 5 6 7 ... ... بزرگترین وبلاگ عکس عشق كاغذی دلدادگان عشق سیب .... داستان و داستانک جالبترینها عشق(الناز) آهای ستاره بزرگترین وبلاگ دانلود موزیک هرچی دلت بخواد اینجا پیدا میشه تفریح گاه آذربایجان @طراحی حرفه ای بنر های تبلیغاتی رایگان@ *** همه چیز *** دوستاره شگاه فرهنگی ورزشی مرصاد کلاغ سیاهه ۩ ۞**امپراطوری كل## ۩ ۞ پسر عاشق ریشا ما هستیم ولی تو قفسیم دختر پسرااا دور زدن ممنوع!! به تو که بهترینی ازاد مرد عاشق ترسناك ترین وبلاگ دنیا عاشق انریكه بانک مقالات نجوم ایران قاب مجازی اطلاعات علمی biaaa2 هشتمین ستاره جدیدترین اس ام اس،جوک،جملات عاشقانه سایت اختصاصی شجاعی و نکونام جدیدترین اس ام اس های روز.وبلاگ قشنگیه ترنم استقلال جلو چشاته افراد بی ظرفیت ورود ممنوع "بیداری از خواب دوگماتیسم زیباترین مدلهای لباس-آرایش زیبایی به روز ترین مرجع دانلود فارسی زبانان عكسهای باحاااااااااااااااااااال و دیدنی ![]() بازدیدهای دیروز: كل بازدیدها: تعداد نظرات: تعداد مطالب : افراد آنلاین : ....
|
سلام به همه ی داستانی های عزیز . امیدوارم که خوب باشید و سلامت . قبل از اینکه داستان امروز رو بخونیم این توضیح رو بدم که طرح این داستان رو من از نوشته ای گرفتم که بیشتر خاطره بود و تصمیم گرفتم اون داستانیش کنم و براتون تو وبلاگ قرار بدم . امیدوارم که بخونید و خوشتون بیاد . خجالت ای کاش اون روز خجالت نمی کشید و حرف دلش رو می زد . تو همون بر خورد اول وقتی جلوی در کلاس دیدتش عاشقش شد . به خودش می گفت : اگه الان مجنون اینجا بود و عشق اون رو میدید حتما بهش حسودی می کرد . می خواست موقع خارج شدن از کلاس بره و بهش بگه که عاشقش شده اما خجالت کشید یا شاید هم ترسید مسخرش کنه . توی کلاس پشت اون می شست تا بتونه حد اقل از پشت ببینتش . جزوه ، کتاب ، سی دی اینا بهانه هایی بودن که بره و باهاش حرف بزنه اما هیچ وقت نتونست اون حرفی رو که باید بزنه رو بزنه . اخه خیلی خجالتی بود . انقدر به هم نزدیک شده بودن که اون شده بود داداش سیاوش و مینا هم شده بود ابجی مینا . اما سیاوش دوست نداشت که داداش سیاوش باشه بلکه می خواست فقط و فقط سیاوش مینا باشه . هر وقت که می خواست این و بهش بگه خجالت می کشید و حرفش و قطع می کرد . جشن پایان دانشگاه بود و اون مراسم مخصوص احدا مدارک . شب قبل مینا زنگ زد و از سیاوش خواست صبح بیاد دنباش تا با هم برن دانشگاه ، سیاوش هم قبول کرد . وقتی مینا سوار ماشین شد تصمیم داشت حرف دلش رو بزنه اما بازم خجالت کشید و حرفی نزد . مینا که متوجه شد سیاوش می خواست حرفی بزنه گفت : داداشی چرا اون چیزی رو که می خواستی بگی نمی گی . اما سیاوش گفت : خواستم بگم امورز خیلی ماه شدی ، شاید اگه الان ماه اینجا بود و تو رو میدی بهت حسودی می کرد . وقتی مراسم تموم شد همه بیرون سالن وایساده بودن و از هم دیگه خداحافظی می کردن . وقتی سیاوش مینا با هم روبه رو شدن اشک گوشه چشم جفتشون حلقه زد و نتونستن چیزی بگن ، بعد از چند لحظه مینا گفت : چته داداشی چرا ناراحتی ، بلاخره هر سلامی یه خداحافظی هم داره و الان موقع همون خداحافظیه . اما قبل از اینکه بریم میخواستم بدونی که تو بهترین داداشی دنیایی . توی راه به این فکر می کرد که هشت ماه از اون روزی که مینا رو ندیده گذشته . اما می تونست اینجوری نباشه به خودش گفت : ای کاش اون رو خجالت نمی کشیدم و تمام حرف دلم رو می زدم . وقتی در و باز کرد پاکتی رو که روی پادری افتاده بود و برداشتن و دیده . اب دهنش خشک شد و دست و پاش لرزیدن . اصلا باورش نمی شد اون پاکت از طرف مینا بود . روش نوشته بود : سلام داداش سیاوش اومدم ببینمت اما نبودی . می خوام بگم خیلی بی معرفتی که توی این هشت ماه حتی یه خبر از ابجی مینات نگرفتی . من خیلی منتظرت بودم اما خبری نشد . الان هم اومدم بگم اخر هفته عروسیمه دوست دارم تو هم بیای . اخه من که بجز تو داداش دیگه ای که ندارم . اگه بیای من و خوشحال می کنی . نمی تونس بله گفتن مینا رو به کس دیگه ببینه اما تصمیم گرفت بره و مینا رو خوشحال کنه اخه مینا داداشی جز اون نداشت . موقع خوندن خطبه بغض گلوشو گرفته بود و اشک گوشه چشماش جمع شده بود اما نمیتونست کاری کنه . وقتی مینا تو چشمای اون نگاه کرد و بله رو گفته دیگه نتونست طاقت بیاره و کادویی رو که برای مینا گرفته بود گذاشت روی میزو از سالن خارج شد . توی راه خودش و لعنت می کرد و می گفت : ای کاش اون روز خجالت نمی کشیدم و حرف دلم رو میزدم .
ساعت از نیمه شب گذشته بود که محمد زنگ زد و گفت : امروز صبح مینا تصادف کرده و فوت شده فردا هم مراسم تشییع برگذار می شه اگه خواستی بیا . اصلا باورش نمیشد این اتفاق برای مینا افتاده تا اینکه صبح شد و توی بهشت زهرا جنازه مینا رو دید . در حالی که به درخت کاجی که کناره قبر مینا بود تکیه داده بود اشک می ریخت و خاطراتی که با ابجی مینا داشت مرور می کرد . آرزوی داشت مینا زنده بود تا یه بار دیگه بهش بگه داداش سیاوش اما حیف که نمیشه چون این مرام روزگار بود . بعد از مراسم توی بهشت زهرا همه به طرف خونه راه افتادن تا بقیه مراسم رو اونجا برگذار کنن . وقتی رسیدن پریسا خواهر مینا رو به مهمون ها گفت : می خوام کاری بکنم که غیر منتظرس اما این خواسته خود مینا بود که قبل از فوتش توی بیمارستان از من خواست انجام بدم . راستش می خوام خاطرات مینا رو که توی دفتر خاطراتش نوشته رو براتون بخونم . در حالی که همه سکوت کرده بودن پریسا شروع کرد : تو همون بر خورد اول وقتی جلوی در کلاس دیدمش عاشقش شدم . مطمعنم اگه لیلی اینجا بود و عشق من به سیاوش رو میدید بهم حسودی می کرد . می خواستم موقع خارج شدن از کلاس برم و بهش بگم که عاشقش شدم اما خجالت کشدم یا شایدم ترسیدم که مسخرم کنه . ...................... در اخر از همه ی شما عزیزانی که ما رو نقد می کنید و باعث بهتر شدن ما میشید تشکر می کنم . سلام به همه ی دوستان داستانی گلم . بعد از چند روز که نبودم امروز با دست پر اومدم و سه تا داستان قشنگ از اخرین کارای خودم رو براتون اوردم . امیدوارم بخونید و لذت ببرید . دیگه زیاد حرف نمیزنم بریم داستان ها رو بخونیم .
تمام اولش همه چیز کدر و نامعلوم بود ولی هرچی زمان می گذشت انگار بهتر می شد . دیگه داشت همه چیز و واضح و شفاف می دید درست مثل صابق . وقتی دکتر دید اون داره همه چیز و خوب می بینه گفت : تموم شد دستگاه ها رو بکشید .
|
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
||||