|
اعتراض
تیتر اول سوم ِ/ 13 خداحافظ خجالت تمام کج و ماوج کویر هیزم شكن مسافرت ..... ! صد دلاری .......... ! خدا ....... ؟ دوچرخه ..... نامه خیانت روز اول عكس همین امروز گذشته چاه مكن بهر كسی اول خودت بازم خودت تابوت آجرها پیانو بینوایان توسعه سیاسی اینجا ایران است ..... . حریف صفحه ی اخر پینو كیو ... 3 4 5 6 7 8 9 ... ... بزرگترین وبلاگ عکس عشق كاغذی دلدادگان عشق سیب .... داستان و داستانک جالبترینها عشق(الناز) آهای ستاره بزرگترین وبلاگ دانلود موزیک هرچی دلت بخواد اینجا پیدا میشه تفریح گاه آذربایجان @طراحی حرفه ای بنر های تبلیغاتی رایگان@ *** همه چیز *** دوستاره شگاه فرهنگی ورزشی مرصاد کلاغ سیاهه ۩ ۞**امپراطوری كل## ۩ ۞ پسر عاشق ریشا ما هستیم ولی تو قفسیم دختر پسرااا دور زدن ممنوع!! به تو که بهترینی ازاد مرد عاشق ترسناك ترین وبلاگ دنیا عاشق انریكه بانک مقالات نجوم ایران قاب مجازی اطلاعات علمی biaaa2 هشتمین ستاره جدیدترین اس ام اس،جوک،جملات عاشقانه سایت اختصاصی شجاعی و نکونام جدیدترین اس ام اس های روز.وبلاگ قشنگیه ترنم استقلال جلو چشاته افراد بی ظرفیت ورود ممنوع "بیداری از خواب دوگماتیسم زیباترین مدلهای لباس-آرایش زیبایی به روز ترین مرجع دانلود فارسی زبانان عكسهای باحاااااااااااااااااااال و دیدنی ![]() بازدیدهای دیروز: كل بازدیدها: تعداد نظرات: تعداد مطالب : افراد آنلاین : ....
|
![]() سلام . امیدوارم كه
خوب باشید و زندگی همون جوری كه دوست دارید براتون بچرخه و امیدوارم كه داستان های
مارو بخونید و لذت ببرید . اول از همه اینكه می
خواستم نظر شما رو در مورد قالب جدیدی كه گذاشتم بپرسم ، شما می تونید نظرتون رو
در قسمت نظر سنجی وبلاگ بگید . اما در مورد داستان
امروزمون بگم كه قشنگترین داستانی كه تا الان من شنیدم . مطمعا هستم اگر شما هم
اون و بشنوید لذت میبرید . در مورد خود
داستان بگم كه من 2 سال پیش طرح اون رو از یكی از دوستانم به اسم امیرحسین
توی خدمت شنیدم و تحت تاثیرقرار گرفتم ولی
هرگزنتونستم اصل داستان رو بشنوم بخاطر
همین تصمیم گرفتم با قلم خودم اون رو بنویسم ، البته می دونم كه من نتونستم به اون
اندازه كه باید خوب بنویسم ولی تمام سعی خودم رو كردم . دوستان داستانی گلم
باید بگم از اونجایی كه خواستم صفحه ی وبلاگ سبك باشه تا باز شدنش برای شما راحت
تر باشه فقط یك داستان رو تو صفحه ی اصلی قرار دادم ولی شما می تونید برای خوندن
باقی داستان ها به آرشیو مطالب ما رجوع كنید . در اخر می خوام از
شما عزیزانی كه ما رو نقد می كنید تشكر كنم و بگم كه بازم منتظر نظرهای خوبتون
هستم . صد دلاری ....... ! همه منتظر اون بودن
تا برگ اخر رو بندازه ، اخه برگ اون برنده ی بازی رو مشخص می كرد . 5 پیك برگی بود
كه اون انداخت و همه زدن زیر خنده ، خیلی
بد كاف داده بود خیلی بد هم باخته بود مهمترازهمه اینكه همه ی پولش رو هم باخته بود . یه نگاه به ساعت
انداخت ، ساعت از نیمه شب هم گذشته بود . بلند شد بره كه متوجه شد پولی نداره تا كرایه ماشین بده اخه
همی پولاشو تو قمار باخته بود ، از دوستاش
خواست تا یه 100 دلاری بهش قرض بدن تا اون بتونه تا خونه بره . توماس دست كرد تو
جیبش و یه 100 دلاری داد . وقتی تام داشت 100 دلاری رو می گرفت توماس زد زیر خنده
. ازش پرسید برای چی می خندی ، توماس گفت : به این میخندم كه قبل از اینكه بیای
اینجا 20 هزار دلار توی جیبت داشتی اما الان كه می خوای بری حتی یه 100 دلاری هم
نداری تا كرایه ماشین بدی . 10 دقیقه ای میشد كه
وایساده بود اما از تاكسی خبری نبود . تصمیم گرفت پیاده تا خونش بره ، اخه راهی هم نبود نهایتش 10 دقیقه تفاوتش بود
. از جیب كتش یه سیگار برگ در اورد و اتیش كرد و راه افتاد ، به خودش گفت : تا به
خونه برسم اینم تموم میشه. توی راه به خنده های توماس فكر می كرد ، این بار با
همیشه فرق می كرد اخه معمولا از این اتفاقات می افتاد و اون همه ی پولشو می باخت
اما كسی این حرف و نمیزد . دیگه راهی نمونده
بود اگه پل روی رودخونه رو رد می كرد 5 دقیقه تا خونه فاصله
داشت . توی فكر فردا بود كه صدای افتادن یه جسم توی رودخونه اون و به خودش اورد .
وقتی به رودخونه نگاه كرد دید یه نفر در حال دست و پا زدنه ولی كمك نمی خواد ،
بدونه اینكه وقت و حدر بده كتش و در اورد و پرید توی رود خونه بلاخره بعد از 5
دقیقه اون ادم و نجات داد و اورد بیرون .داشت تو چشای اون دختر نگاه می كرد دلش می
خواست بپرسه كه چه اتفاقی افتاده كه .....
اون دختره چشماش پر اشك شد و با ناله گفت : برای چی من و نجات دادی .تام انتظار همه حرفی رو داشت الا این حرف و . یه نگاه دیگه به دخترك انداخت ، متوجه
شد از سرما داره میلرزه رفت و كتش اورد و انداخت دور اون تا شاید كمی گرمش كنه . در حالی كه دخترك همچنان داشت
گریه می كرد تام گفت : می تونم بپرسم چرا گفتی كه نباید نجاتت می دادم ، نكنه خودت
دست به خود كشی زده بودی . دخترك اشكاش بیشتر شد و حق حق كنان گفت : اره . مشكلی
داره . مرد همم گفت : نه ولی باید دلیل قانع كننده ای داشته باشی . دخترك گفت :
دلیل بیشتر از اینكه پدر و مادرم بخاطر مواد من و فروختن . دلیل بیشتر از اینكه
كاری ندارم . دلیل بیشتر از اینكه غذا ندارم . دلیل بیشتر از اینكه مجبورم با خود
فروشی غذامو تهیه كنم . دلیل بیشتر از اینكه هرشب دلهره ی این و دارم كه اگر یه
مرد هوس باز كثیف پیدا نكنم تا توی خونش
بمونم مجبورم تا صبح تو سرما توی پارك بخوابم ...... اگه می خوای بازم دلیل بیارم
. تام كه تحت تاثیر
حرفای اون قرار گرفته بود دلش می خواست یه جوری كمك كنه ، بهش گفت : مشكل تو پوله ، مشكل تو
غذاست ، مشكل تو مكانه ، اگه من این چیزایی كه می خوای رو بدم دیگه این كار رو نمی
كنی . دختر كه از قصد
انسانی تام با خبر نبود گفت : لابد تو هم
می خوای با این بهانه امشب من و بكشونی توی خونتو وقتی كه فردا كارت با من تموم شد
بگی حری بفرما بیرون . تام كه می خواست اعتماد اون و جلب كنه گفت : برای اینكه بهت
ثابت كنم قصد من فقط كمك كردن به تو هستش الان باهات كاری ندارم ، بیا این كارت
شركت من هستش كه هم شماره تلفنم و هم ادرس شركت روشه فردا تماس بگیر تا با هم در
موردش صحبت كنبم . اون دختر كه متوجه ی صداقت تام شده بود گفت : خوب امشب رو چی
كار كنم ، من كه جایی ندارم برم . تام گفت : همین نزدیكیا یه هتل هستش كه تو رو
میبرم اونجا تا شب رو اونجا باشی و فردا
بیای شركت . دخترك كه برق امید تو چشماش موج میزد گفت قبول . بعد بلافاصله بلند
شدن و به سمت اون هتل راه افتادن . وقتی به اونجا رسیدن تام مدیر هتل رو صدا زد و گفت
: امشب برای این دختر خانم یه اتاق می خوام ، در ضمن هر چی كه خواستن براشون فراهم
كنید نمی خوام چیزی كم داشته باشن بعد دست كرد تو جیب كتش و 100 دلاری كه توماس
بهش قرض داده بود رو به مدیر هتل داد و گفت : اینم بیانه منتها فردا میام و صورت
حساب رو تصویه می كنم و بقیش رو می دم . مدیر هتل هم قبول كرد و دخترك رو برد تا
اتاقش رو نشون بده تام هم راه افتاد و رفت خونش . از حموم در اومد و
داشت موهاش و خوشك می كرد كه یادش افتاد با اون دختر قرار داره ، بلافاصله لباساش
و پوشید و به سمت اون هتل راه افتاد اما قبل از اینكه به هتل برسه متوجه ی تجمع
چند نفر بالای پل و همچنین ماشین حمل جنازه و چند ماشن پلیس شد . كنجكاو شد كه
ببین چه اتفاقی افتاده . وقتی به محل حادثه رسید از زن میان سالی كه اونجا بود
پرسید چه اتفاقی افتاد . اون زن هم گفت : حدود 1 ساعت پیش یه مرد متوجه شد كه جنازه
ی یه دختر گوشه ی پل كیر كرده بعد هم زنگ میزنه به پلیس و باقی ماجرا كه داری می
بینی .... تام نا خواسته رفت به سمت ماشن حمل جنازه و ملافه روی جنازه رو كشید .
باورش نمی شد این همون دختری بود كه نجاتش داده بود . دیگه عقلش كار نمی كرد ، فقط
میدونست كه باید بره به سمت اون هتل تا ببینه چه اتفاقی افتاده . وقتی به هتل رسید یه
سره رفت سمت اتاق مدیر هتل تا بپرسه برای چی گذاشته اون دختر از اونجا بره . مدیر
هتل هم قتی تام رو دید یه نیشخند زد و گفت
: فكر كردید خیلی زرنگید ، دیشب بعد از اینكه از اینجا رفتید متوجه شدم كه اون صد
100 لاری كه به من داده بودید تقلبی بوده ، منم تنها كاری كه می تونستم بكنم این
بود كه اون دختر رو بیرون كنم . ![]() خدا .......؟ شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی پسرک، در حالیکه پاهای برهنهاش را روی برفجابهجا میکرد تا شایدسرمای برفهای کف پیادهرو کمتر آزارش بدهد، صورتش را |
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |