|
اعتراض
تیتر اول سوم ِ/ 13 خداحافظ خجالت تمام کج و ماوج کویر هیزم شكن مسافرت ..... ! صد دلاری .......... ! خدا ....... ؟ دوچرخه ..... نامه خیانت روز اول عكس همین امروز گذشته چاه مكن بهر كسی اول خودت بازم خودت تابوت آجرها پیانو بینوایان توسعه سیاسی اینجا ایران است ..... . حریف صفحه ی اخر پینو كیو ... بزرگترین وبلاگ عکس عشق كاغذی دلدادگان عشق سیب .... داستان و داستانک جالبترینها عشق(الناز) آهای ستاره بزرگترین وبلاگ دانلود موزیک هرچی دلت بخواد اینجا پیدا میشه تفریح گاه آذربایجان @طراحی حرفه ای بنر های تبلیغاتی رایگان@ *** همه چیز *** دوستاره شگاه فرهنگی ورزشی مرصاد کلاغ سیاهه ۩ ۞**امپراطوری كل## ۩ ۞ پسر عاشق ریشا ما هستیم ولی تو قفسیم دختر پسرااا دور زدن ممنوع!! به تو که بهترینی ازاد مرد عاشق ترسناك ترین وبلاگ دنیا عاشق انریكه بانک مقالات نجوم ایران قاب مجازی اطلاعات علمی biaaa2 هشتمین ستاره جدیدترین اس ام اس،جوک،جملات عاشقانه سایت اختصاصی شجاعی و نکونام جدیدترین اس ام اس های روز.وبلاگ قشنگیه ترنم استقلال جلو چشاته افراد بی ظرفیت ورود ممنوع "بیداری از خواب دوگماتیسم زیباترین مدلهای لباس-آرایش زیبایی به روز ترین مرجع دانلود فارسی زبانان عكسهای باحاااااااااااااااااااال و دیدنی ![]() بازدیدهای دیروز: كل بازدیدها: تعداد نظرات: تعداد مطالب : افراد آنلاین : ....
|
پینوکیو مثل هر روز کوزه رو برداشت تا بره اب بیاره , این کار هر روزش بود . اخه پدر ژپتو پیر شده بود و نمی تونست کارای سخت و انجام بده . وقتی به چشمه رسید چیزی رو دید که تا الان حتی توی خواب هم ندیده بود چه برسه به واقعیت . کنار چشمه دختری رو دید با موهای طلایی چشمهای ابی و اندامی قشنگ . این دختر چیز دیگه ای هم داشت که حتی برف هم اون و نداشت . پوستی سفید و قشنگ بدون چین و چروک و حتی یک عدد لک . همین جور که محو تماشای اون دختر شده بود متوجه شد که چند دقیقه ای هست که اون از اونجا رفته بعد کوزه رو برداشت و به سمت خونه راه افتاد . درست پنج ماه از اون دیدار می گذشت و پینوکیو دیوانه وار عاشق سفید برفی شده بود . این رو میشد از چهره و حرکات پینوکیو فهمید. اما یه مشکلی وجود داشت , تا این لحظه حتی یک کلمه هم با سفید برفی حرف نزده بود . و این چند دلیل داشت . اول غرورش این اجازه رو بهش نمی داد . دوم خجالت می کشید باهاش حرف بزنه و سوم اینکه می ترسید بره و باهاش حرف بزنه . چون اون اصلا ادم عادیی نبود . بلکه اون پسرک چوبیی بود که نه اینکه خالقش خدا باشه بلکه یک پیر مرد نجار بود . . این موضوع پینوکیو رو خیلی ناراحت می کردو نا امید و همه ی اینها در حالی بود که برق عشق رو تو نگاه سفید برفی هم خونده بود و می دونست که سفید برفی هم به اون علاقه داره . به همین هم باعث شده بود تا توقع بیجا از سفید برفی داشته باشه . به خودش می گفت حالا که این جوره وایمیستم تا سفید برفی پاپیش بزاره و درخواست بده . اما نمی دونست که شرم و حیا دخترونه این اجازه رو به سفید برفی نمی ده و گرنه تا الان صد بار اومده بود و با پینو کیو حرف زده بود . توی روستا پیچیده بود پینوکیو قراره برای مدتی از اونجا بره و مدتی رو تو شهر اسباب بازیها زندگی کنه و این خبر به سفید برفی هم رسید . برای پینوکیو خیلی سخت بود که از سفید برفی دل بکنه و به مسافرت بره . اگه دست خودش بود اصلا این کار رو نمی کرد ولی چه می شد کرد این ماموریتی بود که فرشته ی مهربون بهش داده بود و مجبور بود انجامش بده . بلاخره روز موعود فرا رسید و ظینوکیو دلش و تو چمدونش گذاشت و اماده ی شفر شد . موقع خداحافظی همهی دوستا و اشناهاش یا بهتر بگم کل روستا اومده بودن اما خبری از سفید برفی نبود و این دل کندن پینوکیو رو خیلی سخت می کرد . ولی با هر دردسری که بود خداحافظی کرد و رفت . بلاخره اون ماموریت تموم شد . ماموریتی که قرار بود یک ماه طول تموم بشه یک سال طول کشید و حالا پینوکیو به خونه برگشته بود . موقع ورودش با استقبال دوستاش و پدر ژپتو روبه رو شد . اما پینوکیو دوست داشت بین همه ی جمعیت فقط سفید برفی رو ببینه . که این ارزوش بر اورده نشد . چون سفید برفی اونجا نبود . پینوکیو رو کرد به پدرژپتو وازش پرسید : پدر شما از سفید برفی خبر ندارید . پدر ژپتو که انگار اب سردی روش ریختن خشکش زد و چیزی نگفت . پینوکیو دوباره سوالش رو پرسید . این بار پدرژپتو اروم و می می کنان گفت : سفید برفی دو روز بعد از اینکه تو رفتی خود کشی کرد . پینوکیو با شنیدن این حرف سر جاش خشکش زد و تنها عکس العملش اشکهایی بود که از گوشه ی چشماش جاری شدن . در حالی که همچین چیزی امکان نداشت چون پینوکیو چوبی بود و نمی تونست مثل ادمها تحت تاثیر قرار بگیره . امیدوارم لدت برده باشید . |
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |