تبلیغات
وبلاگ بچه های داستان نویس ساوه - پینو كیو

f3x1oub0in2xvxo3jgqr.png
rj0b0zjymv5ej1wgn7f0.jpg
اعتراض
تیتر اول
سوم ِ/ 13
خداحافظ
خجالت
تمام
کج و ماوج
کویر
هیزم شكن
مسافرت ..... !
صد دلاری .......... !
خدا ....... ؟
دوچرخه .....
نامه
خیانت
روز اول
عكس
همین امروز
گذشته
چاه مكن بهر كسی اول خودت بازم خودت
تابوت
آجرها
پیانو
بینوایان
توسعه سیاسی
اینجا ایران است ..... .
حریف
صفحه ی اخر
پینو كیو
zqi8hdpy5bcptjj00nl8.jpg
http://www.img98.com/images/r9to8wjjd2lg2txn54jc.jpg
... بهترین وبلاگ ایرونی نیستم ولی بازم بدردت می خورم
1cmtynkg3rxz93gkjc4.jpg
بازدیدهای امروز:
بازدیدهای دیروز:
كل بازدیدها:
تعداد نظرات:
تعداد مطالب :
افراد آنلاین :
....
| پینو كیو

 

پینوکیو در دام روباه مکار و گربه نره  

پینوکیو

مثل هر روز کوزه رو برداشت تا بره اب بیاره , این کار هر روزش بود . اخه پدر ژپتو پیر شده بود و نمی تونست کارای سخت و انجام بده . وقتی به چشمه رسید چیزی رو دید که تا الان حتی توی خواب هم ندیده بود چه برسه به واقعیت . کنار چشمه دختری رو دید با موهای طلایی چشمهای ابی و اندامی قشنگ . این دختر چیز دیگه ای هم داشت که حتی برف هم اون و نداشت . پوستی سفید و قشنگ بدون چین و چروک  و حتی یک عدد لک . همین جور که محو تماشای اون دختر شده بود متوجه شد که چند دقیقه ای هست که اون از اونجا رفته بعد کوزه رو برداشت و به سمت خونه راه افتاد .
توی خونه همه ی حواسش به اون دختر بود حتی شام هم نخورد تازه تا صبح هم نخوابید توی رخت خواب هی ول می خورد و چهره ی اون و مجسم می کرد .
روز بعد شد و این بار پینوکیو بون اینکه پدرژپتو بهش بگه تا بره اب بیاره خودش رفت و کوزه رو برداشت و به سمت چشمه به راه افتاد . توی راه خداخدا می کرد تا اونم بیاد . مثل اینکه دعاهاش بر اورده شده بود چون اون دختر زیبا بازم اونجا بود و داشت اب بر می داشت . اما این بر خورد با بر خورد روز قبل فرق داشت چون این بار نگاه پینو کیو با نگاه اون دختر یکی شد و هر دو تو چشمهای هم خیره شدن . بعد از گذشت چند لحظه بازم پینوکیو متوجه شد که اون دختر رفته و اون نفهمیده . به خودش گفت : من باید بفهمم این دختر کیه و اسمش چیه . بعد کوزه رو پر کرد و دون دون به سمت خونه به راه افتاد .

درست پنج ماه از اون دیدار می گذشت و پینوکیو دیوانه وار عاشق سفید برفی شده بود . این رو میشد از چهره و حرکات پینوکیو فهمید. اما یه مشکلی وجود داشت , تا این لحظه حتی یک کلمه هم با سفید برفی حرف نزده بود . و این چند دلیل داشت . اول غرورش این اجازه رو بهش نمی داد . دوم خجالت می کشید باهاش حرف بزنه و سوم اینکه می ترسید بره و باهاش حرف بزنه . چون اون اصلا ادم عادیی نبود . بلکه اون پسرک چوبیی بود که نه اینکه خالقش خدا باشه بلکه یک پیر مرد نجار بود . . این موضوع پینوکیو رو خیلی ناراحت می کردو نا امید و همه ی اینها در حالی بود که برق عشق رو تو نگاه سفید برفی هم خونده بود و می دونست که سفید برفی هم به اون علاقه داره . به همین هم باعث شده بود تا توقع بیجا از سفید برفی داشته باشه . به خودش می گفت حالا که این جوره وایمیستم تا سفید برفی پاپیش بزاره و درخواست بده . اما نمی دونست که شرم و حیا دخترونه این اجازه رو به سفید برفی نمی ده و گرنه تا الان صد بار اومده بود و با پینو کیو حرف زده بود .

 توی روستا پیچیده بود پینوکیو قراره برای مدتی از اونجا بره و مدتی رو تو شهر اسباب بازیها زندگی کنه و این خبر به سفید برفی هم رسید .
بلافاصله کاغد و قلمی برداشت و شروع به نوشتن نامه کرد . وقتی نامه تموم شد اون و به گربه نره و روباه مکار داد تا به پینوکیو برسونن.

برای پینوکیو خیلی سخت بود که از سفید برفی دل بکنه و به مسافرت بره . اگه دست خودش بود اصلا این کار رو نمی کرد ولی چه می شد کرد این ماموریتی بود که فرشته ی مهربون بهش داده بود و مجبور بود انجامش بده .

بلاخره روز موعود فرا رسید و ظینوکیو دلش و تو چمدونش گذاشت و اماده ی شفر شد . موقع خداحافظی همهی دوستا و اشناهاش یا بهتر بگم کل روستا اومده بودن اما خبری از سفید برفی نبود و این دل کندن پینوکیو رو خیلی سخت می کرد . ولی با هر دردسری که بود خداحافظی کرد و رفت .

بلاخره اون ماموریت تموم شد . ماموریتی که قرار بود یک ماه طول تموم بشه یک سال طول کشید و حالا پینوکیو به خونه برگشته بود . موقع ورودش با استقبال دوستاش و پدر ژپتو روبه رو شد . اما پینوکیو دوست داشت بین همه ی جمعیت فقط سفید برفی رو ببینه . که این ارزوش بر اورده نشد . چون سفید برفی اونجا نبود . پینوکیو رو کرد به پدرژپتو وازش پرسید : پدر شما از سفید برفی خبر ندارید . پدر ژپتو که انگار اب سردی روش ریختن خشکش زد و چیزی نگفت . پینوکیو دوباره سوالش رو پرسید . این بار پدرژپتو اروم و می می کنان گفت : سفید برفی دو روز بعد از اینکه تو رفتی خود کشی کرد . پینوکیو با شنیدن این حرف سر جاش خشکش زد و تنها عکس العملش اشکهایی بود که از گوشه ی چشماش جاری شدن . در حالی که همچین چیزی امکان نداشت چون پینوکیو چوبی بود و نمی تونست مثل ادمها تحت تاثیر قرار بگیره .
وقتی شب پذرژپتو و پینوکیو تنها کنار شومینه نشسته بودن پدرژپتو نامه ای رو در اورد و به پینوکیو داد و گفت : بعد از اینکه تو رفتی روباه مکار و گربه نره این نامه رو اوردن و گفتن سفید برفی این و برای تو نوشته . منم چون دیدم این برای تو نوشته شده نخوندمش و همین جوری نگه داشتم تا بدم به خودت . پینوکیو نامه رو گرفت و یه نگاه به نامه انداخت و بعد گفت : در این نامه که بازه . پدرژپتو گفت : باور کن این و همین جوری به من دادن .
در حالی که اشک چشمان پینوکیو رو گرفته بود نامه رو از پاکت در اورد و شروع کرد به خوندن :
پینوکیو عزیزم سلام . چند وقتیه شنیدم می خوای بری سفر . امیدوارم هرجا که هستی موفق باشی . اما مدتیه من فکر می کنم به من علاقه داری و این بدون این عشق دوطرفس . می خوام بگم تو که این کار رو نکردی ولی من غرورم و شکستم و شرم وحیا رو هم گذاشتم کنار تا با این نامه بهت بگم دوست دارم . ولی حالا نویت تو که ثلبت کنی به من علاقه داری و این رو اومدنت کنار چشمه و حرف زدن با من ثابت می کنه . اما اگر تا اون موقع نیای و من بفهمم تو همچین حسی نسبت به من داری مطمعا باش اون روز روز مرگ منه .چون دیگه تو این دنیا چیزی برای از دست دادن ندارم . تنها چیزی که داشتم تو بودی که اونم
.....  .

امیدوارم لدت برده باشید .



لینك مطلب ای فلانی دو سه خطی بنویس []
ن
ویسنده:علی میرویسی ساعت:19:17 تاریخ:شنبه 20 تیر 1388
دوستان داستانی گلم برای خوندن بقیه داستان ها به آرشیو مطالب رجوع كنید

...

6plhhsujwdr4yl8b4tqv.jpg
http://www.img98.com/images/m9furqndadsege6qyyg.jpg

http://www.img98.com/images/sh9likd36nvyprtts2l6.jpg

http://www.img98.com/images/kyib02pshlr8e41z1tgv.jpg

http://www.img98.com/images/jhw8zkhzs77psrc6zupf.jpg
http://www.img98.com/images/27khdy7dwl2bpg342k2.jpg
sc84zcz728l24xsx90vv.jpg
c1q4qej7vtncrxucqt.jpg

اضافهحذف
eui7cqz2dc44l6s8ngw.jpg
نظرتون در مورد قالب جدید چیه ؟







4kfic5105b1vgjm9qmr8.jpg

....... dastaniha.Myblog.ir

fz7kmj65pzqfullj19th.png "> .