تبلیغات
وبلاگ بچه های داستان نویس ساوه - همین امروز

f3x1oub0in2xvxo3jgqr.png
rj0b0zjymv5ej1wgn7f0.jpg
اعتراض
تیتر اول
سوم ِ/ 13
خداحافظ
خجالت
تمام
کج و ماوج
کویر
هیزم شكن
مسافرت ..... !
صد دلاری .......... !
خدا ....... ؟
دوچرخه .....
نامه
خیانت
روز اول
عكس
همین امروز
گذشته
چاه مكن بهر كسی اول خودت بازم خودت
تابوت
آجرها
پیانو
بینوایان
توسعه سیاسی
اینجا ایران است ..... .
حریف
صفحه ی اخر
پینو كیو
zqi8hdpy5bcptjj00nl8.jpg
http://www.img98.com/images/r9to8wjjd2lg2txn54jc.jpg
... بهترین وبلاگ ایرونی نیستم ولی بازم بدردت می خورم
1cmtynkg3rxz93gkjc4.jpg
بازدیدهای امروز:
بازدیدهای دیروز:
كل بازدیدها:
تعداد نظرات:
تعداد مطالب :
افراد آنلاین :
....
| همین امروز

دوستان داستانی گلم از این به بعد می تونید با ادرس www.dastaniha.vov.ir به ما سر بزنید.


به نام بخشنده ی مهربان    داور بر حق    به نام خداون ایثار و انصاف

http://loveghomayshi.persiangig.com/cooltext432093230.png

سلام . خسته نباشید .

امروز براتون یه داستان خیلی قشنگ دارم از دوست خوبم اقا علی . این اقا علی ما بچه ی بوشهر و دمشم خیلی خیلی گرمه .  راستش همین امروز باهاش اشنا شدم و به وبلاگش سر زدم . باید بگم اونم مثل من وبلاگی داره كه داستاناش و توش میزاره . داشتم می گفتم به وبلاگش رفتم و داستان ( همین امروز ) رو خوندم و خیلی ازش خوشم اومد ، تصمیم گرفتم توی وبلاگ بزارم تا شما هم بخونیدش .

در مورد نقد داستان میشه به فضا سازی و تصوری سازی خیلی قویش اشاره كرد و در كنار اون نگارش خیلی خوب اما از یه نكته نمی شه گذشت و اون توضیحات خیلی زیاد و اضافه ی داستانه كه یه مقداری داستان رو خسته كننده می كنه .

اما در مورد وبلاگ خودمون بگم كه یكی از دوستان كه خودشون رو ناشناس معرفی كرده بودن ( ای كاش كامل خودشون رو معرفی می كردن ) به داستان بینوایان ما اعتراض داشتن و اعتقاد داشتن بار ادبی كمی داره . در جوابشون بگم كه : من به نظر خوانندگانم احترام میزارم و براش ارزش قائلم . اما در دفاع از كارم بگم فكر كنم منظور شما از بار ادبی به كار بردن كلمات سنگین و جملات سخت هستش كه تو داستان های امروزی این قاعده از بین رفته و هر چه ما بتونیم از كلمات راحت و جملات ساده برای درك بیشتر خواننده استفاده كنیم موفق تریم ، در ضمن شما باید سبك كار رو هم در نظر بگیرید و بعد در موردش صحبت كنید . اما اگر بخواییم از یه منظر دیگه به داستان نگاه كنیم منظورم همون بار ادبی داستانه كه مد نظر شماست ، فكر كنم من تمام قوانین داستانی رو رعایت كردم و هیچ مشكلی توش نباشه ولی در كل نمیشه گفت هیچ داستانی ایراد نداره . اما یه توضیح دیگه در مورد كارای خودم بگم كه من به شخصه از به كار بردن كلمات سنگشن و جملات سخت خوشم نمیاد و شما این رو میتونید از بقیه داستانام بفهمید .

در اخر و قبل از اینكه داستان رو بخونیم بگم كه خیلی خوشحال میشم از من نقد كنید ، این كار رو هم می تونید از قسمت تماس با مدیر و یا از طریق ایمیل بنده انجام بدید . بازم می گم منتظر نظرات گرم شما هستم .

http://loveghomayshi.persiangig.com/444.jpg

همین امروز

خورشید نرم نرمک خود را به وسط آسمان رسانده بود.دریا امواجش را به ساحل می زد.باد زوزه کشان آواز می خواند.ماه هم سرکی از پشت آسمان می کشید... پیرمرد دو کلاه حصیری خرید یکی برای خودش و دیگری برای او.در کنار هم روی ماسه های نرم ساحل دراز کشیده بودند.آب پایشان را قلقلک می داد.پیرمرد چشمانش را  که  کوله باری از ندیده ها را داشت، بست.امروز اولین روزی بود که با هم آشنا می شدند.می خواست از خودش و اتفاقات این چند وقت برای او بگوید.بگوید که هفت سال بیش از اینها گذشت.در نگاه پیرمرد خورشید چهره او را زیباتر کرده بود.پیرمردگفت:نه همه چیز را نمی گویم از همین امروز صحبت می کنم. برای او بازگو می کرد که امروز صبح دستانش را در انبوه موهای خود فرو کرده بود.چند تارموی بلند سفید را جلو چشمانش گرفت.از پشت آن عکس همسرش را نگاه می کرد.دستان خود را مثل دو کبوتر پشت به هم نمایش می داد.سایه آن را روی دیوار به تماشا می نشست.سپس انگشتانش را مثل مارهای خشمگین کرد.دوباره عکس همسرش نظر خود را جلب کرد.پلک هایش سنگین شد.دفترچه اش را برداشت.نوشته هایش به صفحه آخر رسیده بود.شروع کرد به نوشتن:همسر عزیزم.حالا تو یک...دو...سه...نه هفت سال است که نیستی و برای صحبت با تو می نویسم.هر وقت آن لباس سفید با گل های قرمز را به تن داشتی می گفتی هر کس که مرد هفت سال بعد تندیسی می شود!هیچ وقت منظورت را نفهمیدم.میخواهم از خانه بیرون بروم و شهر را تماشا کنم.خداحافظ.

نور خورشید از پنجره به چشمان پیرمرد تابیده شد چشمانش کمی سوزش داد...

http://loveghomayshi.persiangig.com/333.jpg

   پیرمرد تازه چانه اش گرم شده بود با چشمانی بسته صورت قرمز رنگش را می دید.حس می کرد چشمانش برق می زند.برای او ادامه داد که از خانه بیرون آمد.سردرگم مردم را نگاه می کرد.دلیل شلوغی بیش از حد خیابان ها را نمی دانست.به مغاز ها نگاه می کرد که داخل هر کدام انبوهی ایستاده بودند. مردی سیه چرده با لباسی قرمز دایره زنگی زنان دور پیرمرد  می چرخید و آواز می خواند.تازه یادش آمد عمو نوروز کی می آید...جلوتر رفت دست فروش های کنار خیابان سبزه و ماهی قرمز می فروختند.کودکان هر کدام با لبخندی ماهی ها را به بازی گرفته بودند.ناگهان پیرمرد جلو مغازه ای ایستاد.آب دهانش را قورت داد.دستانش  می لرزید.روی قلبش انگار کسی چنبره زده باشد،سنگین شد.مدام پلک می زدو چشمانش را گشاد می کرد.دو دست خود را روی شیشه گذاشت.عینک خود را زد و به ویترین خیره شد.عکس همسرش را از جیب در آورد.به عکس نگاه می کرد و دوباره سرش را بالا می گرفت.شروع کرد به جویدن ناخن هایش .او با لباسی سفید که گل های قرمز داشت پیرمرد را متحیر خود ساخته بود.صدایش بلند تر کرد و گفت:آره،هفت سال گذشت...

                                                  ***

داخل مغازه شد دست او را گرفت و با خود به بیرون آورد.پیرمرد نوازنده های دوره گرد را صدا کرد و آنها دورشان گرفته بودند و آواز می خواندند.پیرمرد سبزه و ماهی خرید.به طرف خانه حرکت کرد.در راه سرش را روی شانه های او گذاشته بود و دردل می کرد و می گفت:چقدر دلم برایت تنگ شده بود!!!

http://loveghomayshi.persiangig.com/111.jpg

آفتاب چشمانش را اذیت می کرد به او می گفت:تا به اینجای کار تو نبودی اما بقیه امروز با هم مرور می کنیم امروز مثل دیگر روزها نیست!راستی این که تو را چطور به دست آوردم نمی گویم.راز است! پیرمرد دوباره شروع به حرف زدن کرد.به خانه که رسیدند هر چه لامپ بود را روشن کرد.به حمام رفت ریش هایش مرتب شد.سفره هفت سین را چید.کنار هم نشستند.سکوت کردند.رادیو گفت:آغاز سال یکهزار وسیصدو...پیرمرد تا به آخر گوش نداد.روبه او کرد تبریک گفت.انگشتری را، که هفت سال قبل خریده بود را در دستان ظریف او کرد.

http://loveghomayshi.persiangig.com/555.jpg

ساعت کوکی شروع به زنگ زدن کرد.پیرمرد نفس زنان از خواب نیم روز  پرید.ذهنش مشغول این بود که خواب دیده است یا نه!چراغ را روشن کرد.نفس راحتی کشید.او در کنارش بود.لباس های نو خود را پوشید.او هنوز هم آن لباس سفید با گل های قرمز به تن داشت.به کنار دریا رفتند.درساحل پیرمرد او را در آغوش گرفته بود و بالا و پایین می پرید.پایشان را در آب گذاشتند.پیرمرد رو به او کرد و گفت:احساس می کنم ماهی ها انگشتانم را می بوسند...

                                                                                ***

پیرمرد از حرف زدن خسته شده بود.اشک هایش بعد از گذراندن پیچ وخم های صورتش به زمین می نشستند وبا دریا همراه می شدند. آخرین جمله را گفت:نمی خواهد صحبت کنی .سکوت را بیشتر دوست داری.فقط حضور داشته باش.الان موهایت را نوازش می کنم بعد چشمانمان را باز می کنیم و به یک جای خیلی دور می رویم...

پیرمرد دستانش را برد تا موهای او را نوازش کند.اما دستش چیزی را لمس نکرد.چشمانش را گشود.او نبود.قلبش شروع به فشردن کرد.دوان دوان به هر طرف می رفت.ناگهان او را شناور روی آب دید.به طرفش شنا کرد.مدام سرش زیر آب می رفت و امواج بر مو هایش حاکم می شدند.سرانجام به او رسید.دستش را گرفت.احساس می کرد دست او خیلی سرد است.دلش لرزید.کشان کشان او را به ساحل آورد.از رمق افتاده بود.اندوهگین به او نگاه می کرد.دریا آن لباس سفید با گل های قرمز را از تن او بیرون آورده بود.رنگ پیرمرد به زردی گذاشته بود.به سختی او را به موج شکن ها تکیه داد.سرش را روی پای او نهاد.چشمانش به چشمان او خیره شد.دهانش را باز کرد و گفت:می گویم که چطور تو را به دست آوردم.داخل مغازه که شدم گفتم تو که از پشت ویترین بودی را می خواهم.صاحب مغازه گفت:چشم.اما این زیباترین مانکن ماست...

پیرمرد ادامه داد و گفت:اگر من مردم هفت سال بعد که نه هفتاد سال هم بگذرد تندیسی نمی شوم...

آفتاب در حال غروب بود.پیرمرد همانطور که به او نگاه می کرد.با چشمان باز برای همیشه خوابش برد...

http://loveghomayshi.persiangig.com/222.jpg

منبع  :  وبلاگ دوست خوبم علی به اسم ریشا (http://risha.mihanblog.com )

ایمیل :  ali.barzegar12@gmail.com



لینك مطلب ای فلانی دو سه خطی بنویس []
ن
ویسنده:علی میرویسی ساعت:00:05 تاریخ:شنبه 28 شهریور 1388
دوستان داستانی گلم برای خوندن بقیه داستان ها به آرشیو مطالب رجوع كنید

...

6plhhsujwdr4yl8b4tqv.jpg
http://www.img98.com/images/m9furqndadsege6qyyg.jpg

http://www.img98.com/images/sh9likd36nvyprtts2l6.jpg

http://www.img98.com/images/kyib02pshlr8e41z1tgv.jpg

http://www.img98.com/images/jhw8zkhzs77psrc6zupf.jpg
http://www.img98.com/images/27khdy7dwl2bpg342k2.jpg
sc84zcz728l24xsx90vv.jpg
c1q4qej7vtncrxucqt.jpg

اضافهحذف
eui7cqz2dc44l6s8ngw.jpg
نظرتون در مورد قالب جدید چیه ؟







4kfic5105b1vgjm9qmr8.jpg

....... dastaniha.Myblog.ir

fz7kmj65pzqfullj19th.png "> .