|
اعتراض
تیتر اول سوم ِ/ 13 خداحافظ خجالت تمام کج و ماوج کویر هیزم شكن مسافرت ..... ! صد دلاری .......... ! خدا ....... ؟ دوچرخه ..... نامه خیانت روز اول عكس همین امروز گذشته چاه مكن بهر كسی اول خودت بازم خودت تابوت آجرها پیانو بینوایان توسعه سیاسی اینجا ایران است ..... . حریف صفحه ی اخر پینو كیو ... بزرگترین وبلاگ عکس عشق كاغذی دلدادگان عشق سیب .... داستان و داستانک جالبترینها عشق(الناز) آهای ستاره بزرگترین وبلاگ دانلود موزیک هرچی دلت بخواد اینجا پیدا میشه تفریح گاه آذربایجان @طراحی حرفه ای بنر های تبلیغاتی رایگان@ *** همه چیز *** دوستاره شگاه فرهنگی ورزشی مرصاد کلاغ سیاهه ۩ ۞**امپراطوری كل## ۩ ۞ پسر عاشق ریشا ما هستیم ولی تو قفسیم دختر پسرااا دور زدن ممنوع!! به تو که بهترینی ازاد مرد عاشق ترسناك ترین وبلاگ دنیا عاشق انریكه بانک مقالات نجوم ایران قاب مجازی اطلاعات علمی biaaa2 هشتمین ستاره جدیدترین اس ام اس،جوک،جملات عاشقانه سایت اختصاصی شجاعی و نکونام جدیدترین اس ام اس های روز.وبلاگ قشنگیه ترنم استقلال جلو چشاته افراد بی ظرفیت ورود ممنوع "بیداری از خواب دوگماتیسم زیباترین مدلهای لباس-آرایش زیبایی به روز ترین مرجع دانلود فارسی زبانان عكسهای باحاااااااااااااااااااال و دیدنی ![]() بازدیدهای دیروز: كل بازدیدها: تعداد نظرات: تعداد مطالب : افراد آنلاین : ....
|
![]() ![]() ![]() در حالی كه اشك تو چشماش جمع شده بود و دستاش می لرزیدن صفحه ی اخر البوم رو باز كرد . اما قبل از اینكه عكسهای این صفحه رو ببینه در باز شد و شوهرش وارد اتاق شد و با تعجب بهش نگاه كرد و گفت : ..... . هنوز تا شروع شدن مراسم خیلی وقت داشت . می خواست یه جوری سر خودش و گرم كنه اما نمیدونست چه كار باید بكنه . تا اینكه چشمش به البوم عكس مادرش افتاد . البومی كه بخاطر چینشی كه داشت یه البوم عكس عادی نبود بلكه شبیه دستگاه ثبت زمان به روایت تصویر بود . صفحه ی اول رو باز كرد . تا چشمش به عكس یك هفتگی مادرش افتاد زد زیر خنده . اخه مادرش تو این عكس هم زشت بود و هم با نمك درست مثل بچگی های خودش . البوم رو ورق زد . حالا مادرش دو سالش بود كم كم داشت قشنگ می شد . صفحه ی سوم رو كه باز كرد دختر بچه ی ناز رو دید كه از خوشگلی نظیر نداشت و هیچ كی نمی تونست حدس بزنه این دختر بچه سه ساله همون نوزاد زشت دو صفحه ی پیشه . بعد از اینكه یه دل سیر اون عكسها رو نگاه كرد البوم رو ورق زد . رو صفحه ی هفتم وایساد . تو عكسهای این صفحه مادرش تو پیرهن صورتی و دامن مشكی كه لباس اون موقع مدرسه رفتن بود انقدر بامزه و خوشگل شده بود كه دوست داشت جای معلم كلاس اولشون بود تا میتونست لوپاشو بكشه . با ورق زدن البوم مادرش هم بزرگ تر می شد و هم به قول بابا بزرگش خانم تر . بازم البوم رو ورق زد تا اینكه به عكسهای 18 سالگی مادرش رسید . یعنی زمانی كه تازه وارد دانشگاه شده بود و تو همون ترم اول هم با پدرش اشنا شده بود. البوم رو كه ورق زد مادرش رو تو لباس عروسی دید . حالا متوجه میشد چرا همه از سلیقه ی پدرش تعریف میكنن . اخه اون به جای اینكه یه دختر انتخاب كنه تا بهش بله بگه به فرشته انتخاب كرده بود . البوم رو ورق دیگه ای زد . این بار نگاهش به عكس خودش كه تو بغل مادرش داشت شیر می خورد افتاد .و همچنین یاد حرف مادرش كه همیشه می گفت : به دنیا اومدن تو بهترین و بزرگ ترین اتفاق زندگی من و پدرت بود . از اینجا به بعد البوم زندگی اون رو هم در كنار پدر و مادرش ثبت می كرد . بازم شروع كرد به ورق زدن . اما هرچی جلو تر می رفت بیشتر از اینكه البوم بزرگ شدن خودش رو نشون بده شكسته شدن مادرش رو نشون می داد و شاید این بخاطر نگهداری و بزرگ كردن تنها فرزندشون بود . همین جوری البوم رو ورق میزد و خاطرات رو مرور می كرد تا اینكه به صفحه ی 39 یعنی صفحه ی یكی مونده به اخر رسید . تو عكسهای این صفحه خودش 19 سالش بود و مادرش 39 سال . و همون اتفاقی كه تو این سن برای مادرش پیش اومده بود برای خودش هم اتفق افتاد یعنی ازدواجش با هم كلاسیش توی دانشگاه . اما این صفحه حادثه ی دیگه ای هم داشت . حائثه ای كه كاری از دست هیچ كسی بر نمی اومد و فقط باید صبر می كردن و دعا می كردن تا شاید معجزه ای بشه . در حالی كه اشك تو چشماش جمع شده بودن و دستاش می لرزیدن صفحه ی اخر البوم رو باز كرد . اما قبل از اینكه عكسهای این صفحه رو ببینه در اتاقش باز شد و شوهرش وارد شد و بعد از یك نگاه بهش گفت ك تو هنوز حاظر نشدی . نا سلامتی مراسم چهلم مادرت . الان مهمون ها میرسن ها . |
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |