تبلیغات
وبلاگ بچه های داستان نویس ساوه - صد دلاری .......... !

f3x1oub0in2xvxo3jgqr.png
rj0b0zjymv5ej1wgn7f0.jpg
اعتراض
تیتر اول
سوم ِ/ 13
خداحافظ
خجالت
تمام
کج و ماوج
کویر
هیزم شكن
مسافرت ..... !
صد دلاری .......... !
خدا ....... ؟
دوچرخه .....
نامه
خیانت
روز اول
عكس
همین امروز
گذشته
چاه مكن بهر كسی اول خودت بازم خودت
تابوت
آجرها
پیانو
بینوایان
توسعه سیاسی
اینجا ایران است ..... .
حریف
صفحه ی اخر
پینو كیو
zqi8hdpy5bcptjj00nl8.jpg
http://www.img98.com/images/r9to8wjjd2lg2txn54jc.jpg
... بهترین وبلاگ ایرونی نیستم ولی بازم بدردت می خورم
1cmtynkg3rxz93gkjc4.jpg
بازدیدهای امروز:
بازدیدهای دیروز:
كل بازدیدها:
تعداد نظرات:
تعداد مطالب :
افراد آنلاین :
....
| صد دلاری .......... !
ugoxs2dc8nhmhldxbt7.png

سلام . امیدوارم كه خوب باشید و زندگی همون جوری كه دوست دارید براتون بچرخه و امیدوارم كه داستان های مارو بخونید و لذت ببرید .

اول از همه اینكه می خواستم نظر شما رو در مورد قالب جدیدی كه گذاشتم بپرسم ، شما می تونید نظرتون رو در قسمت نظر سنجی وبلاگ بگید .

اما در مورد داستان امروزمون بگم كه قشنگترین داستانی كه تا الان من شنیدم . مطمعا هستم اگر شما هم اون و بشنوید لذت میبرید . در مورد خود  داستان بگم كه من 2 سال پیش طرح اون رو از یكی از دوستانم به اسم امیرحسین توی خدمت شنیدم  و تحت تاثیرقرار گرفتم ولی هرگزنتونستم  اصل داستان رو بشنوم بخاطر همین تصمیم گرفتم با قلم خودم اون رو بنویسم ، البته می دونم كه من نتونستم به اون اندازه كه باید خوب بنویسم ولی تمام سعی خودم رو كردم .

دوستان داستانی گلم باید بگم از اونجایی كه خواستم صفحه ی وبلاگ سبك باشه تا باز شدنش برای شما راحت تر باشه فقط یك داستان رو تو صفحه ی اصلی قرار دادم ولی شما می تونید برای خوندن باقی داستان ها به آرشیو مطالب ما رجوع كنید .  

در اخر می خوام از شما عزیزانی كه ما رو نقد می كنید تشكر كنم و بگم كه بازم منتظر نظرهای خوبتون هستم .

 

http://www.mobin-group.com/image/reg/images/2186ACEBHA.jpg 

صد دلاری ....... !

همه منتظر اون بودن تا برگ اخر رو بندازه ، اخه برگ اون برنده ی بازی رو مشخص می كرد . 5 پیك برگی بود كه اون انداخت  و همه زدن زیر خنده ، خیلی بد كاف داده بود  خیلی بد هم باخته بود  مهمترازهمه اینكه  همه ی پولش رو هم باخته بود .

یه نگاه به ساعت انداخت ، ساعت از نیمه شب هم گذشته بود . بلند شد بره  كه متوجه شد پولی نداره تا كرایه ماشین بده اخه همی  پولاشو تو قمار باخته بود ، از دوستاش خواست تا یه 100 دلاری بهش قرض بدن تا اون بتونه تا خونه بره . توماس دست كرد تو جیبش و یه 100 دلاری داد . وقتی تام داشت 100 دلاری رو می گرفت توماس زد زیر خنده . ازش پرسید برای چی می خندی ، توماس گفت : به این میخندم كه قبل از اینكه بیای اینجا 20 هزار دلار توی جیبت داشتی اما الان كه می خوای بری حتی یه 100 دلاری هم نداری تا كرایه ماشین بدی .

10 دقیقه ای میشد كه وایساده بود اما از تاكسی خبری نبود . تصمیم گرفت پیاده تا خونش بره  ، اخه راهی هم نبود نهایتش 10 دقیقه تفاوتش بود . از جیب كتش یه سیگار برگ در اورد و اتیش كرد و راه افتاد ، به خودش گفت : تا به خونه برسم اینم تموم میشه. توی راه به خنده های توماس فكر می كرد ، این بار با همیشه فرق می كرد اخه معمولا از این اتفاقات می افتاد و اون همه ی پولشو می باخت اما كسی این حرف و نمیزد .

دیگه راهی نمونده بود  اگه پل روی  رودخونه رو رد می كرد 5 دقیقه تا خونه فاصله داشت . توی فكر فردا بود كه صدای افتادن یه جسم توی رودخونه اون و به خودش اورد . وقتی به رودخونه نگاه كرد دید یه نفر در حال دست و پا زدنه ولی كمك نمی خواد ، بدونه اینكه وقت و حدر بده كتش و در اورد و پرید توی رود خونه بلاخره بعد از 5 دقیقه اون ادم و نجات داد و اورد بیرون .داشت تو چشای اون دختر نگاه می كرد دلش می خواست بپرسه كه چه اتفاقی افتاده كه .....   اون دختره چشماش پر اشك شد و با ناله گفت : برای چی من و نجات دادی .تام  انتظار همه حرفی رو داشت الا این  حرف و . یه نگاه دیگه به دخترك انداخت ، متوجه شد از سرما داره میلرزه رفت و كتش اورد و انداخت دور اون تا شاید  كمی گرمش كنه . در حالی كه دخترك همچنان داشت گریه می كرد تام گفت : می تونم بپرسم چرا گفتی كه نباید نجاتت می دادم ، نكنه خودت دست به خود كشی زده بودی . دخترك اشكاش بیشتر شد و حق حق كنان گفت : اره . مشكلی داره . مرد همم گفت : نه ولی باید دلیل قانع كننده ای داشته باشی . دخترك گفت : دلیل بیشتر از اینكه پدر و مادرم بخاطر مواد من و فروختن . دلیل بیشتر از اینكه كاری ندارم . دلیل بیشتر از اینكه غذا ندارم . دلیل بیشتر از اینكه مجبورم با خود فروشی غذامو تهیه كنم . دلیل بیشتر از اینكه هرشب دلهره ی این و دارم كه اگر یه مرد هوس باز كثیف  پیدا نكنم تا توی خونش بمونم مجبورم تا صبح تو سرما توی پارك بخوابم ...... اگه می خوای بازم دلیل بیارم .

تام كه تحت تاثیر حرفای اون قرار گرفته بود دلش می خواست یه جوری  كمك كنه ، بهش گفت : مشكل تو پوله ، مشكل تو غذاست ، مشكل تو مكانه ، اگه من این چیزایی كه می خوای رو بدم دیگه این كار رو نمی كنی .

دختر كه از قصد انسانی تام  با خبر نبود گفت : لابد تو هم می خوای با این بهانه امشب من و بكشونی توی خونتو وقتی كه فردا كارت با من تموم شد بگی حری بفرما بیرون . تام كه می خواست اعتماد اون و جلب كنه گفت : برای اینكه بهت ثابت كنم قصد من فقط كمك كردن به تو هستش الان باهات كاری ندارم ، بیا این كارت شركت من هستش كه هم شماره تلفنم و هم ادرس شركت روشه فردا تماس بگیر تا با هم در موردش صحبت كنبم . اون دختر كه متوجه ی صداقت تام شده بود گفت : خوب امشب رو چی كار كنم ، من كه جایی ندارم برم . تام گفت : همین نزدیكیا یه هتل هستش كه تو رو میبرم اونجا تا شب رو اونجا باشی  و فردا بیای شركت . دخترك كه برق امید تو چشماش موج میزد گفت قبول . بعد بلافاصله بلند شدن و به سمت اون هتل راه افتادن . وقتی به اونجا رسیدن تام مدیر هتل رو صدا زد و گفت : امشب برای این دختر خانم یه اتاق می خوام ، در ضمن هر چی كه خواستن براشون فراهم كنید نمی خوام چیزی كم داشته باشن بعد دست كرد تو جیب كتش و 100 دلاری كه توماس بهش قرض داده بود رو به مدیر هتل داد و گفت : اینم بیانه منتها فردا میام و صورت حساب رو تصویه می كنم و بقیش رو می دم . مدیر هتل هم قبول كرد و دخترك رو برد تا اتاقش رو نشون بده تام هم راه افتاد و رفت خونش .

از حموم در اومد و داشت موهاش و خوشك می كرد كه یادش افتاد با اون دختر قرار داره ، بلافاصله لباساش و پوشید و به سمت اون هتل راه افتاد اما قبل از اینكه به هتل برسه متوجه ی تجمع چند نفر بالای پل و همچنین ماشین حمل جنازه و چند ماشن پلیس شد . كنجكاو شد كه ببین چه اتفاقی افتاده . وقتی به محل حادثه رسید از زن میان سالی كه اونجا بود پرسید چه اتفاقی افتاد . اون زن هم گفت : حدود 1 ساعت پیش یه مرد متوجه شد كه جنازه ی یه دختر گوشه ی پل كیر كرده بعد هم زنگ میزنه به پلیس و باقی ماجرا كه داری می بینی .... تام نا خواسته رفت به سمت ماشن حمل جنازه و ملافه روی جنازه رو كشید . باورش نمی شد این همون دختری بود كه نجاتش داده بود . دیگه عقلش كار نمی كرد ، فقط میدونست كه باید بره به سمت اون هتل تا ببینه چه اتفاقی افتاده .

وقتی به هتل رسید یه سره رفت سمت اتاق مدیر هتل تا بپرسه برای چی گذاشته اون دختر از اونجا بره . مدیر هتل هم قتی تام رو دید  یه نیشخند زد و گفت : فكر كردید خیلی زرنگید ، دیشب بعد از اینكه از اینجا رفتید متوجه شدم كه اون صد 100 لاری كه به من داده بودید تقلبی بوده ، منم تنها كاری كه می تونستم بكنم این بود كه اون دختر رو بیرون كنم .



لینك مطلب ای فلانی دو سه خطی بنویس []
ن
ویسنده:علی میرویسی ساعت:01:41 تاریخ:دوشنبه 6 مهر 1388
دوستان داستانی گلم برای خوندن بقیه داستان ها به آرشیو مطالب رجوع كنید

...

6plhhsujwdr4yl8b4tqv.jpg
http://www.img98.com/images/m9furqndadsege6qyyg.jpg

http://www.img98.com/images/sh9likd36nvyprtts2l6.jpg

http://www.img98.com/images/kyib02pshlr8e41z1tgv.jpg

http://www.img98.com/images/jhw8zkhzs77psrc6zupf.jpg
http://www.img98.com/images/27khdy7dwl2bpg342k2.jpg
sc84zcz728l24xsx90vv.jpg
c1q4qej7vtncrxucqt.jpg

اضافهحذف
eui7cqz2dc44l6s8ngw.jpg
نظرتون در مورد قالب جدید چیه ؟







4kfic5105b1vgjm9qmr8.jpg

....... dastaniha.Myblog.ir

fz7kmj65pzqfullj19th.png "> .