تبلیغات
وبلاگ بچه های داستان نویس ساوه - خجالت

f3x1oub0in2xvxo3jgqr.png
rj0b0zjymv5ej1wgn7f0.jpg
اعتراض
تیتر اول
سوم ِ/ 13
خداحافظ
خجالت
تمام
کج و ماوج
کویر
هیزم شكن
مسافرت ..... !
صد دلاری .......... !
خدا ....... ؟
دوچرخه .....
نامه
خیانت
روز اول
عكس
همین امروز
گذشته
چاه مكن بهر كسی اول خودت بازم خودت
تابوت
آجرها
پیانو
بینوایان
توسعه سیاسی
اینجا ایران است ..... .
حریف
صفحه ی اخر
پینو كیو
zqi8hdpy5bcptjj00nl8.jpg
http://www.img98.com/images/r9to8wjjd2lg2txn54jc.jpg
... بهترین وبلاگ ایرونی نیستم ولی بازم بدردت می خورم
1cmtynkg3rxz93gkjc4.jpg
بازدیدهای امروز:
بازدیدهای دیروز:
كل بازدیدها:
تعداد نظرات:
تعداد مطالب :
افراد آنلاین :
....
| خجالت

ugoxs2dc8nhmhldxbt7.png

سلام به همه ی داستانی های عزیز . امیدوارم که خوب باشید و سلامت .

قبل از اینکه داستان امروز رو بخونیم این توضیح رو بدم که طرح این داستان رو من از نوشته ای گرفتم که بیشتر خاطره بود و تصمیم گرفتم اون داستانیش کنم و براتون تو وبلاگ قرار بدم . امیدوارم که بخونید و خوشتون بیاد .

hjblejij5bwb966rmmc.jpg 

خجالت

ای کاش اون روز خجالت نمی کشید و حرف دلش رو می زد .

تو همون بر خورد اول وقتی جلوی در کلاس دیدتش عاشقش شد . به خودش می گفت : اگه الان مجنون اینجا بود و عشق اون رو میدید حتما بهش حسودی می کرد . می خواست موقع خارج شدن از کلاس بره و بهش بگه که عاشقش شده اما خجالت کشید یا شاید هم ترسید مسخرش کنه .

توی کلاس پشت اون می شست تا بتونه حد اقل از پشت ببینتش . جزوه ، کتاب ، سی دی اینا بهانه هایی بودن که بره و باهاش حرف بزنه اما هیچ وقت نتونست اون حرفی رو که باید بزنه رو بزنه . اخه خیلی خجالتی بود .

انقدر به هم نزدیک شده بودن که اون شده بود داداش سیاوش و مینا هم شده بود ابجی مینا . اما سیاوش دوست نداشت که داداش سیاوش باشه بلکه می خواست فقط و فقط سیاوش مینا باشه . هر وقت که می خواست این و بهش بگه خجالت می کشید و حرفش و قطع می کرد .

جشن پایان دانشگاه بود و اون مراسم مخصوص احدا مدارک . شب قبل مینا زنگ زد و از سیاوش خواست صبح بیاد دنباش تا با هم برن دانشگاه ، سیاوش هم قبول کرد . وقتی مینا سوار ماشین شد تصمیم داشت حرف دلش رو بزنه اما بازم خجالت کشید و حرفی نزد . مینا که متوجه شد سیاوش می خواست حرفی بزنه گفت : داداشی چرا اون چیزی رو که می خواستی بگی نمی گی . اما سیاوش گفت : خواستم بگم امورز خیلی ماه شدی ، شاید اگه الان ماه اینجا بود و تو رو میدی بهت حسودی می کرد .

وقتی مراسم تموم شد همه بیرون سالن وایساده بودن و از هم دیگه خداحافظی می کردن . وقتی سیاوش مینا با هم روبه رو شدن اشک گوشه چشم جفتشون حلقه زد و نتونستن چیزی بگن ، بعد از چند لحظه مینا گفت : چته داداشی چرا ناراحتی ، بلاخره هر سلامی یه خداحافظی هم داره و الان موقع همون خداحافظیه . اما قبل از اینکه بریم میخواستم بدونی که تو بهترین داداشی دنیایی .

yr7eklb9pvc9oh62m8.jpg 

توی راه به این فکر می کرد که هشت ماه از اون روزی که مینا رو ندیده گذشته . اما می تونست اینجوری نباشه به خودش گفت : ای کاش اون رو خجالت نمی کشیدم و تمام حرف دلم رو می زدم . وقتی در و باز کرد پاکتی رو که روی پادری افتاده بود و برداشتن و دیده . اب دهنش خشک شد و دست و پاش لرزیدن . اصلا باورش نمی شد اون پاکت از طرف مینا بود . روش نوشته بود : سلام داداش سیاوش اومدم ببینمت اما نبودی . می خوام بگم  خیلی بی معرفتی که توی این هشت ماه حتی یه خبر از ابجی مینات نگرفتی . من خیلی منتظرت بودم اما خبری نشد . الان هم اومدم بگم اخر هفته عروسیمه دوست دارم تو هم بیای . اخه من که بجز تو داداش دیگه ای که ندارم . اگه بیای من و خوشحال می کنی .

نمی تونس بله گفتن مینا رو به کس دیگه ببینه اما تصمیم گرفت بره و مینا رو خوشحال کنه اخه مینا داداشی جز اون نداشت . موقع خوندن خطبه بغض گلوشو گرفته بود و اشک گوشه چشماش جمع شده بود اما نمیتونست کاری کنه . وقتی مینا تو چشمای اون نگاه کرد و بله رو گفته دیگه نتونست طاقت بیاره و کادویی رو که برای مینا گرفته بود گذاشت روی میزو از سالن خارج شد . توی راه خودش و لعنت می کرد و می گفت : ای کاش اون روز خجالت نمی کشیدم و حرف دلم رو میزدم .

 

 

g1d9ky3vz9swg9s75fr3.jpg 

ساعت از نیمه شب گذشته بود که محمد زنگ زد و گفت : امروز صبح مینا تصادف کرده و فوت شده  فردا هم مراسم تشییع برگذار می شه اگه خواستی بیا . اصلا باورش نمیشد این اتفاق برای مینا افتاده تا اینکه صبح شد و توی بهشت زهرا جنازه مینا رو دید . در حالی که به درخت کاجی که کناره قبر مینا بود تکیه داده بود اشک می ریخت و خاطراتی که با ابجی مینا داشت مرور می کرد . آرزوی داشت مینا زنده بود تا یه بار دیگه بهش بگه داداش سیاوش اما حیف که نمیشه چون این مرام روزگار بود . بعد از مراسم توی بهشت زهرا همه به طرف خونه راه افتادن تا بقیه مراسم رو اونجا برگذار کنن . وقتی رسیدن پریسا خواهر مینا رو به مهمون ها گفت : می خوام کاری بکنم که غیر منتظرس اما این خواسته خود مینا بود که قبل از فوتش توی بیمارستان از من خواست انجام بدم . راستش می خوام خاطرات مینا رو که توی دفتر خاطراتش نوشته رو براتون بخونم . در حالی که همه سکوت کرده بودن پریسا شروع کرد : تو همون بر خورد اول وقتی جلوی در کلاس دیدمش عاشقش شدم . مطمعنم اگه لیلی اینجا بود و عشق من به سیاوش رو میدید بهم حسودی می کرد . می خواستم موقع خارج شدن از کلاس برم و بهش بگم که عاشقش شدم اما خجالت کشدم یا شایدم ترسیدم که مسخرم کنه . ......................

 

در اخر از همه ی شما عزیزانی که ما رو نقد می کنید و باعث بهتر شدن ما میشید تشکر می کنم .

 



لینك مطلب ای فلانی دو سه خطی بنویس []
ن
ویسنده:علی میرویسی ساعت:14:43 تاریخ:جمعه 1 آبان 1388
دوستان داستانی گلم برای خوندن بقیه داستان ها به آرشیو مطالب رجوع كنید

...

6plhhsujwdr4yl8b4tqv.jpg
http://www.img98.com/images/m9furqndadsege6qyyg.jpg

http://www.img98.com/images/sh9likd36nvyprtts2l6.jpg

http://www.img98.com/images/kyib02pshlr8e41z1tgv.jpg

http://www.img98.com/images/jhw8zkhzs77psrc6zupf.jpg
http://www.img98.com/images/27khdy7dwl2bpg342k2.jpg
sc84zcz728l24xsx90vv.jpg
c1q4qej7vtncrxucqt.jpg

اضافهحذف
eui7cqz2dc44l6s8ngw.jpg
نظرتون در مورد قالب جدید چیه ؟







4kfic5105b1vgjm9qmr8.jpg

....... dastaniha.Myblog.ir

fz7kmj65pzqfullj19th.png "> .