تبلیغات
وبلاگ بچه های داستان نویس ساوه - بینوایان

f3x1oub0in2xvxo3jgqr.png
rj0b0zjymv5ej1wgn7f0.jpg
اعتراض
تیتر اول
سوم ِ/ 13
خداحافظ
خجالت
تمام
کج و ماوج
کویر
هیزم شكن
مسافرت ..... !
صد دلاری .......... !
خدا ....... ؟
دوچرخه .....
نامه
خیانت
روز اول
عكس
همین امروز
گذشته
چاه مكن بهر كسی اول خودت بازم خودت
تابوت
آجرها
پیانو
بینوایان
توسعه سیاسی
اینجا ایران است ..... .
حریف
صفحه ی اخر
پینو كیو
zqi8hdpy5bcptjj00nl8.jpg
http://www.img98.com/images/r9to8wjjd2lg2txn54jc.jpg
... بهترین وبلاگ ایرونی نیستم ولی بازم بدردت می خورم
1cmtynkg3rxz93gkjc4.jpg
بازدیدهای امروز:
بازدیدهای دیروز:
كل بازدیدها:
تعداد نظرات:
تعداد مطالب :
افراد آنلاین :
....
| بینوایان

http://loveghomayshi.persiangig.com/cooltext432093230.png


به نام بخشنده ی مهربان    داور بر حق    به نام خداون ایثار و انصاف

سلام به همه ی دوستان داستانی .

اول از همه ایام ضربت خوردن و شهادت حضرت علی ( ع ) رو به همه ی شما دوستان خوبم تسلیت عرض میكنم و امیدوارم در این شبهای قدر همگی از جانب خداوند امورزیده بشیم .

اما قبل از اینكه بریم سراغ داستان امروز مطالبی رو می خواستم خدمتتون عرض كنم .

اول اینكه طبق معمول این چند روز خیلی از دوستان به من اعتراض داشتن كه چرا وبلاگ رو سیاسی كردی . در جواب این دوستان بازم  باید بگم كه من به قصد این كار رو نكردم بلكه شرایطی كه ما الان توش  هستیم ( ایران عزیزمون ) طرح هایی رو به من داد تا چند تا داستان سیاسی بنویسم و اونها رو توی وب بذارم . بازم میگم  وبلاگ بچه های داستان نویس ساوه به هیچ عنوان طرف هیچ جناح سیاسی رو نمی گیره . از شما عزیران هم می خوام كه اگر هر داستان سیاسی  ( چپ یا راست ) دارید برای ما بفرستید تا توی وبلاگ قرار بدیم .

اما مطلب دومی كه می خواستم بگم اینكه چند تن از دوستان داستانیمون برای من كامنت گذاشتن كه چرا داستان های ما رو توی وبلاگ نذاشتی  ( خیلی هم از من شاكی بودن ) . در جواب این دوستان باید بگم ، شمایی كه از من گله دارید مگه تا این لحظه به من داستانی دادید كه انقدر از دست من ناراحتید  . اگر دادید و من نذاشتم حق دارید در غیر این صورت كه ...........  .

اما بریم سراغ داستان امروز . داستان امروز كه  بینوایان نام داره دارای سبك جالب ( پارانیام ) هستش  .  البته توی ایران كمتر به این سبك می پردازن و از مقبولیت كمتری هم برخورداره . اما من به شخصه این سبك نوشته رو خیلی دوست دارم و باید بگم كه چند تا داستان توی این سبك نوشتم كه انشاءالله تو اپدیت های بعدی براتون میذارم .

در اخر و قبل از اینكه داستان رو بخونیم می خوام بگم اگر داستان یا نقدی دارید برای ما بفرستید تا با اسم شما تو وبلاگ قرار بدیم .

بینوایان


See full size image

انقدر توی مزرعه گاوها رو دوشیده بود و مزرعه رو بیل زده بود كه به حنا دختری در مزرعه معروف شده بود . بخاطر این لقبی هم كه بهش داده بودن خیلی ناراحت بود ولی چه می شد كرد ، باید می سوخت و می ساخت .

تمام كارهای مزرعه رو كرده بود . حالا ،  هم خیلی خسته شده بود و هم اینكه حوصله اش سر رفته بود . تصمیم گرفت بره پیش  دوستاش چون خیلی وقت بود كه اونا رو ندیده بود . رفت و به سفید برفی و پرین و جودی ابوت و ...... ایمیل زد و گفت :  بچه ها موافقت كه بریم خونه تناردیه ها و اونا رو غافل گیر كنیم . بعد از نیم ساعت اونا هم ایمیل زدن و موافقت كردن . بعد از مواققت دوستاش حنا هم رفت و اماده شد .

درست سر ساعت 4 سر كوچه ی تناردیه ها منتظر اونا شد كه بیان . بعد از 10 دقیقه جودی ابوت و سفید برفی رو دید كه دارن میان ، وقتی رسیدن با هم سلام و علیك گرمی كردن . اول حنا جدی ابوت رو بوسید ولی وقتی كه می خواست سفید برفی رو ببوسه سفید برفی اجازه نداد و به حنا گفت : تو بوی گوسفند می دی نمی خوام من و ببوسی اخه منم بو می گیرم . حنا از این حرف سفید برفی كلی ناراحت شد تا جایی كه می خواست همون جا كله ی سفید برفی رو بكنه كه  جودی ابوت اجازه ندادو گفت : بچه ها پرین هم داره میاد . وقتی حنا و سفید برفی سر كوچه رو نگاه كردن دیدن بله پرین سوار بر پاریكال و با همون اهنگ معروف داره نزدیك می شه ، بخاطر همین هم دست از دعوا كشیدن . وقتی پرین به اونا رسید از پاریكال پیاده شد و اونا رو بغل كرد و با هم رو بوسی كردن . بعد پرین پاریكال رو به درختی كه كنار در خونه ی تناردیه ها بود بسته و رفتن در زدن . طبق معمول دو تا دخترا با هم در و باز كردن ، وقتی دوستاشون رو دیدن خیلی خوشحال شدن ، اونا رو تو بغلشون گرفتن و با هم احوال پرسی كردن و اونها رو به داخل خونه دعوت كردن . بعد از كلی احوال پرسی و خوش و بش تناردیه ها پرسیدن : چرا سیندرلا رو با خودتون نیاوردید . حنا جواب داد : من به اون هم ایمیل زدم كه بیاد اما مثل اینكه سیندرلا یه لنگه از كفششو گم كرده بود بخاطر همین هم كفش نداشت كه بپوشه تا بیاد به من گفت باشه برای دفعه ی بعد كه میرید منم میام .

وسط صحبت های حنا بود كه كوزت در و باز كرد و برای اونا میوه اورد . سفید برفی بعد از دیدن كوزت به تناردیه ها گفت : شما هنوز این دختر رو تو خونتون نگه داشتید ، چرا از خونتون بیرونش نمی كنید ، تناردیه ها هم جواب دادن : چه می شه كرد مامانم و بابام انقدر مهربون و دل نازك هستن كه نمی تونن این دختر رو بندازن بیرون . كوزت با شنیدن این حرفا ناراحت شد و از اتاق خارج شد .

دخترا  كه بعد از مدتها داشتن هم دیگه رو می دیدن حرفای گفتنی زیادی داشتن كه به هم بزنن ، بخاطر همین هم از موضوع كوزت اومدن بیرون و شروع كردن از این چند وقت گفتن . پرین از پالونی كه برای پاریكال خریده بود می گفت و جودی ابوت هم از بابا لنگ دراز كه چقدر براش كادو می خره می گفت ، طبق معمول هم سفید برفی از دوست پسراش برای اونا تعریف می كرد ، تناردیه ها هم از عروسكهایی كه پدر و مادرشون براشون می گرفتن می گفتن .

داشت صحبت هاشون گل می نداخت كه سفید برفی اشاره كرد و گفت : بچه ها كوزت پشت پنجره گوش وایساده بیایید حالشو بگیریم ، همه بعد از زیر چشمی دیدن كوزت یه چشمك به هم زدن و اعلام موافقت كردن . اول جودی ابوت پیشنهاد داد بییایید بیاریمش تو اتاق و موهاشو بكشیم ، نظرتون چیه .  اما سفید بری گفت : نه بیایید یه كار علمی بكنیم  . تناردیه ها گفتن یعنی چی كار بكنیم . سفید برفی گفت : كوزت رو می كشیمش تو اتاق و سه نفری می خوابونیمش رو زمین و دست و پاها شو می گیریم  بعد پرین عروسك خودش رو از یه گوشش میده تو و اگه از اون گوشش اومد بیرون حنا می كشه بیرون . بعد از پیشنهاد سفید برفی تناردیه ها كوزت و صدا زدن تا وارد اتاق بشه . وقتی كوزت وارد اتاق شد جودی ابوت و تناردیه ها و سفید برفی و پرین پریدن روش و زدنش زمین ، بعد پرین شروع كرد عروسك رو تو گوش كوزت فرو كردن .

چند لحظه ای نگذشته بود كه ژان وارژان كه بیرون خونه بود اون تصاویر رو دید و تحت تاثیر قرار گرفت ، بلافاصله رفت توی خونه و كوزت رو از دست اون تروریست ها نجات داد .

حالا چند كیلومتری از خونه تناردی ها دور شده بودن ، به پیشنهاد كوزت كنار رود خونه وایسادن تا خستگی در كنن ، ژان وارژان كه تحت تاثیر زندگی كوزت قرار گرفته بود گفت : دخترم من رو مثل پدر خودت بودن و هر چی كه دلت می خواد به من بگو تا برات فراهم كنم  ، كوزت كه مدت زیادی بود چیزی نخورده بود به  ژان وارژان گفت : عمو من خیلی گرسنم دوست دارم یكم نون بخورم .بلافاصله ژان وارژان هم دست كرد تو كتش و اون تكه نونی كه 30 سال پیش دزدیده بود و بخاطرش افتاده بود زندان داد به كوزت تا كوزت بخوره .

یادتون نره منتظر نظرات خوبتون هستیم .



لینك مطلب ای فلانی دو سه خطی بنویس []
ن
ویسنده:علی میرویسی ساعت:20:25 تاریخ:چهارشنبه 18 شهریور 1388
دوستان داستانی گلم برای خوندن بقیه داستان ها به آرشیو مطالب رجوع كنید

...

6plhhsujwdr4yl8b4tqv.jpg
http://www.img98.com/images/m9furqndadsege6qyyg.jpg

http://www.img98.com/images/sh9likd36nvyprtts2l6.jpg

http://www.img98.com/images/kyib02pshlr8e41z1tgv.jpg

http://www.img98.com/images/jhw8zkhzs77psrc6zupf.jpg
http://www.img98.com/images/27khdy7dwl2bpg342k2.jpg
sc84zcz728l24xsx90vv.jpg
c1q4qej7vtncrxucqt.jpg

اضافهحذف
eui7cqz2dc44l6s8ngw.jpg
نظرتون در مورد قالب جدید چیه ؟







4kfic5105b1vgjm9qmr8.jpg

....... dastaniha.Myblog.ir

fz7kmj65pzqfullj19th.png "> .